آه از دلت آه

 

 

بعد از پونزده سال جمع شده بودیم کنار هم. هر پنج تامون. گفت یاد ضیافت افتادم. یله کرده بودم رو مبل. یه غم سنگینی از ظهرش اومده بود و نمی رفت. گفتم حالم شبیه عصرهای جمعه اس. یکی گفت حالا نه به اون بدی. لیوانها رو گرفتیم بالا. حتی نگفتیم به سلامتیه چی. از یه جایی به بعد انگار تو تونل زمان بودم. به تک تکمون نگاه می کردم و فیلم داستانهای زندگیمون از جلوی چشمام می گذشت. با خودم فکر کردم بزرگ شدن چقدر درد داره. بهش گفتم امشبو یادت بمونه. گفتم امشبو یادت بمونه. گفت چی رو؟ که دارم میرینم به زندگیم؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم. سنگینیه غم امونم نداد. از اتاق رفتم بیرون با چشمهای خیس. نشستم رو کاناپه ی هال، اشک ریختم و فکر کردم که بزرگ شدن خیلی درد داره، خیلی ...

 

/ 1 نظر / 41 بازدید
shamsa

با سلاو.وبلاگ جالب و زیبایی دارین،تبریک می گم به وبلاگ ما هم سری بزنید.آتــــــــــــــــلیـــه آن لاین واقعی با نازل ترین قیمت(فقط 1000 تومان) فقط کافیست عکس هایتان را به ایمیل ما بفرستید و آنهارا زیبا و شگفت انگیز تحویل بگیرید این وبلاگ را از دست ندهیدwww.beautyphoto.persianblog.ir www