اين پايينو که ديديد چه گندی زدم.گند زداييشم بلد نيستم.

******************

اين پرشين بلاگ هم که با اين خدماتش.واقعا اينجاست که اف يو سی کی معنی پيدا ميکنه. هزار دفه رمز ورود و زدم ارور ميده.ديگه ميخواستم بزنم تو سر اين کامپيوتر (ببخشيد که از اسم لوس رايانه استفاده نکردم). حالم از اين ادا اصولا بهم ميخوره.

*****************

هی از من نپرسيد اينا کين اين پايين بهشون توپيدی، اگه ميخواستم بدونين آزار نداشتم که..............

***************

بدجوری دچار يه نوستالژی شدم اونم از نوع حادش.

امروز با دريا از کلاس تا خونه رو پياده اومديم.همون راهی که با اين و این و اون از کتابخونه بر ميگشتيم.هامون(نگاه) يادته؟ خير سرمون ميومديم برا کنکور درس بخونيم.تنها کاری که نميکرديم همون بود.يادته اسم اونجا رو چی گذاشته بودم: پی وی. هر چند که اونجا هم سر من بی کلاه موند.يادش بخير چقدر برامون آواز ميخوندی،(چقدر دلم برا صدات تنگ شده!!!!!!!!).چقدر با هم بحث فلسفی ميکرديم(که بعد ها فهميديم همش کشکه) .نون بربريهای تازه که برا صبونه ميخورديم.به به! يادته بهت ميگفتن فيشرمن. وای که چقدر دلم برا اون روزا و خيلی چيزای ديگه تنگ شده. برا کلاس اون پسره(کی موفقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مممممممممممممن ).تورهای دماوند(انقدر هوار ميزديم که وقتی ميرسيديم خونه ديگه صدامون در نميومد)برا کلاس انجمن و استاد خوشنويسيم.(فکر کنم يه سالی هست دست به قلم نبردم) . برا کلاسهای نقد و نمايشنامه و شعر دانشگاه.(چقدر خدا خدا ميکردم که زودتر فارغ التحصيل شم).وايييييييی !چقدر دلم برا روزايی که تاتر بازی ميکردم تنگ شده. چقدر به هيجان اون روزا احتياج دارم.چقدر ميخننديديم.يادش به خير اونروز که صندلی رو از زير باسن کارگردان کشيدم.بدبخت تا چند روز يه وری راه ميرفت.دلم حتی برا چرت و پرت گفتنای پيمان تو طول تمرين تنگ شده. اگه بود ديگه نميگفتم مودب باشه. دلم حتی برا غرغر زدنای مامانم وقتی از سر تمرين نصف شب ميومدم خونه تنگ شده. انگار يه جورای عجيب غريبی می چسبيد( يه مايه های مازوخيسم در من ديدخ ميشه).دلم برا خودمم تنگ شده. انگار صوفيه اون موقع ها با الان خيلی فرق داشت. آره خيلی فرق داشت.نميدونم چی به سرم اومده يا داره مياد ولی واقعا تغيير ثابت ترين چيزيه که تو زندگيه همه ما داره اتفاق ميفته. خوب تو زندگيه منم اتفاق افتاده. هيچ قضاوتی نميتونم راجع بهش بکنم فقط ميدونم که ما دائم داريم عوض ميشيم مثل بارباپاپا. حالا اين خوبه يا بد، من يکی رو از پاسخگويی معذور بداريد.

خلاصه انقده دلم تنگه که حتی خوردن لبو هم که انقدر دوسش دارم نتونست کمکم کنه.

خداوندا !چه کنم با اين همه دلتنگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

***************

هيشکی منو دوست نداره17.gif

/ 1 نظر / 3 بازدید
بزغاله

صوفی جان. مگه یادت رفته اون آقاهه که می گفت کی موفقه؟! یک حرفش هم این بود که تغییر در زندگی از مهم ترین چیزهاست. البته من هم دقیقا چنین حالتی رو داشتم و دارم...اما باید سعی کرد جور دیگه نگاه کرد...به قول دکترم باید این جور نگاه کنی که درسته این همه مدت گذشته ولی تو هم کلی تجربه کسب کردی و وقتی به اون موجودی که اون عقب توی گذشته هست نگاه کنی می بینی که خیلی چیزها ازش بیشتر داری. این می تونه خیلی به آدم کمک کنه. البته حدس می زنم الان که می خونی با خودت می گی که این ها همش حرف مفته. درسته عمل کردن به این موضوع و این جوری فکر کردن خیلی سخته که آدم بهش عادت کنه....برای من هم سخته ولی تنها راه برای غلبه به اون حالت شاید همین باشه....شاید راههای دیگه هم باشه...ولی من نمی دونم....مثل خیلی چیزهای دیگه..... در ضمن اگه برات آف لاین گذاشتم برای این بود که حس می کردم توی اون لحظه نمی تونستم اینجا پیام بذارم...و حس می کردم که همون موقع هم باید حرفامو بزنم...