هر مرگ اشارتی است به حياتی ديگر

از کسی نمی پرسند چه هنگام ميتواند خدا نگهدار بگويد

از عادات انسانی اش نمی پرسند،

از خويشتنش نمی پرسند.

زمانی به ناگاه بايد با آن رو در روی درآيد،

تاب آرد،

بپذيرد،

وداع را،

درد مرگ را،

فرو ريختن را،

تا ديگر بار بتواند که بر خيزد.

                                          *************

مامان بزرگ امروز پر زد.

از وقتی اين خبر و شنيدم يه لحظه از ذهنم بيرون نرفته. دائما چهره اش جلوی چشممه.همش به ياد شعرايی ميفتم که فی البداهه در وصف من ميگفت. آخه من از همه نوه ها بيشتر شبيهش بودمو منو خييييييييييلی دوست داشت. تازه اسمم رو هم اون برام انتخاب کرده بوده. امروز هر وقت چهرش اومد جلوی چشمم بی اختيار اشک ريختم. هنوز هيچی نشده کلی دلم واسش تنگ شده. خيلی سخته که امسال عيد جايی نيست که هممون توش جمع شيمو کلی بگيمو بخنديم. خيلی سخته که ديگه کسی به من نميگه خانم دکتر.( آخه مام بزرگم خيلی دوست داشت که من دکتر شم. با اينکه من ليسانسمو هم گرفتم هنوز به من ميگفت خانم دکتر)خيلی سخته که ديگه کسی نيست که اسکناسای هزاری مچاله شده رو از تو سينش در بياره و يواشکی بذاره تو دست من. خيلی سخته ديگه کسی تو اون خونه يه قديمی نيست که التماس کنه ميوه و غذا بخوری.خيلی دلم براش تنگ شده، خيلی. اين مدت که تو بيمارستان بود همش فکر ميکردم که چه حسی داره. کسی که رو تخت افتاده و ميدونه که بايد بره. جدی اون موقع آدم چه حسی داره؟ ميترسه،ناراحته،غم داره. نميدونم. اينم حسيه که هر کسی خودش بايد تجربه کنه.راهيه که هر کسی بايد بره.ردخور هم نداره. ولی چجوری. مرگ يه غريبه يه قريبه. دائم همرامته تا کی نوبت تو ميشه.

نميدونم. دلم برا بابام هم خيلی ميسوزه. آخه بابام اخلاقش خيلی شبيه منه.همه چی رو ميريزه تو خودشو دم نميزنه. جيگرم کباب شد وقتی فهميدم روسری مام بزرگو تو ماشينش قائم کرده بوده.

خيلی خوشحالم که ما آدما قلب داريم چون اگر آدمها نميتونن برای هميشه حضور فیزيکی داشته باشن لااقل تو قلب همديگه ميتونن حفظ بشن.

مام بزرگ جونم، فکر کنم بابزرگ امشب خيلی خوشحاله که داری ميری پيشش،بعد از اين همه سال ميتونه ببينتت.

خيلی دوستت دارم.

روحت شاد...

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيامبر بی کتاب ...

مادربزرگ گم كرده ام در هياهوي شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست دستم به دست دوست ماند پايم به پاي راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم

شیما

وحشت از قصه كه نه،ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست صحبت از كشتن ناخواسته عاطفه هاست كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ماست گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوونه ماست ما سرانجام،سرانجام گرفتيم به هيچ راهي سفر به هيچستانيم گله اي هست كه از خود داريم چاره اي نيست اگر انسانيم درد ما مرگ تفاهم، غم ما كوچ محبت غم ما از بي كسي مردن و رسوا شدنه اينم از عاقبت عشق كه تنها شدنه .....

بی تو میمیرم

تسليت می گم..ايشالله بقای عمر شما باشه.... :) نبينم غصه بخوری يه وقتا.....

eilya

سلام عزيزم مرسی به من سر زدی از نظری هم که دادی خوشحال شدم وبلاگ تو هم خيلی خوب بود اميدوارم باز به من سر بزنی....

اهورا

به نام او..... درود بر تو دوست عزيز . دريا توی وبلاگم نظر گذاشته بود . رفتم توی وبلاگش ديدم به تو اشاره کرده و بعد اومدم اينجا . مارد بزرگ من سالها پیش رفت .. هیچ کاری نتونستم براش بکنم . حتی محبت و مهربانی خوش به حالتون که با مادر بزرگتون بودین و الآن مثل من نیستین . فقط ميدونم مادر بزرگ الآن که رفته داره شيرينترين لحظه های حيات جاودانش رو ميگزرونه . من که ديگه خسته ام . يعنی کی ميشه منم زود اين قفس تنگ و سياه رو بشکونم . (( حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم *** خوشا دمی کز اين چهره پرده بر فکنم )) چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست *** روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم )) خیلی منتظرم که نوبت خواب شيرين من هم برسه . از نوشته های قشنگت ممنونم .

داداشي

سلام. هنوز نخوندم. ولی مثل اينکه در مورد يه مرحوم نوشتی. خدا رحمتش کنه هر کی که هست. خوندم ميام درست نظر ميدم.

eilya

سلام عزيزم از اينکه دوباره به وبلاگ من سر زدی مرسی اما يه مدت واسه ساخت يه فيلم فرصتم محدود شده اما در اولين فرصت وبلاگمو از اراجيف پر می کنم ! ضمنا کتاب جديدم احتمالا تا مدتی ديگه چاپ می شه حتما خبرشو به تو می دم ... مرسی

بي نشان

سلام دوست من/ خوشحالم تونستی خوب ببينی/ می دانی وقتی هنرستان بودم يکروز معلممان گفت که مرگ را با رنگ نشان بدين بعد کارها رو ديد کار من رو پاره کرد چون می گفت مرگ سياه با رگه های خاکستری و من اونو آبی کشيده بودم با رگه های سفيد و بنفش روشن/ تا زمانی که باور داشته باشی مامان بزرگت هميشه هست و خيلی دور نيست؛ نه آنقدر دور که صداتو نشنوه/به اميد شادی ها/

مَت

هی پَت! ساکت باش...صاحب اين خونه عزاداره.....تو ميگی باور داره همه می ميرن؟....همه خيلی زود يادشون ميره....بی خيال پَت!