تو را من چشم در راهم

 

گاهی فکر می کنم شاید جایی – دور یا نزدیک- یک نفر منتظر من زیر درخت بیدی نشسته، به تنه درخت تکیه داده، دستانش را حلقه کرده دور زانوهایش و به آسمان نگاه می کند. شاید مثل من مرض شکل ساختن از هر چیزی را داشته باشد. از اشکال روی قالی بگیر تا خطوط کج و معوج موزاییک ها. من نزدیک می شوم. چشم از آسمان بر می گیرد و به من نگاه می کند. لبخند می زند . دوست دارم لبخند زدنش را. انگار به آدم اطمینان می دهد برای بودنش. اینکه هست برای همیشه. که می ماند. نزدیک تر که می شوم دستش  را دراز می کند. می نشینم کنارش. تکیه می دهم به او و به درخت. همه دنیایم همان یه گله جا می شود. رها می شوم از هر چه پشت سر گذاشته ام وقتی دستش را دور گردنم حلقه می کند. از اینجا به بعد هر چه هست یکسره سکوت است و سکوت. من نگاه می کنم به او و  به آسمان. دلم می خواهد سرم را روی پاهایش بگذارم و او با موهایم بازی کند. سرم را روی پاهایش می گذارم. با موهایم بازی می کند.خیره می شوم به دور دستها. فکر می کنم کاش زمان متوقف می شد درست در همان لحظه. به او نگاه می کنم. هنوز سرگرم بازی با ابرهاست. به چه فکر می کند؟ چه اهمیت دارد؟!!...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
جنبش جهانی آزادی دانشجویان دربند

اکنون بیست و پنج روز از بازداشت دانشجویان دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب می گذرد اما متاسفاته نه تنها خبر امیدوار کننده ای در رابطه با وضعیت این دانشجویان به گوش نرسیده است که کوچکترین خبری از شش تن از برجسته ترین فعالان دانشجویی چپ که توسط ماموران لباس شخصی ربوده و بازداشت شده اند در دست نیست. مسئولان زندان اوین از پذیرفتن مسئولیت نگهداری این فعالان سیاسی خودداری می کنند و مسئولان دادگاه انقلاب تلویحا به خانواده ی این زندانیان سیاسی اعلام کرده اند که اسامی عزیزانشان در لیست بازداشت شدگان نیست. این در حالی است که پس ار ربودن و بازداشت آقایان سعید حبیبی و بهروز کریمی زاده ماموران امنیتی به حکم دادگاه انقلاب وارد منزل این دو مبارز سیاسی شده و دست نوشته ها ، کتابها ، هارد کامپوتر و وسایل دیگری را ضبط کرده و با خود برده اند. ---------- جهانیان برای حمایت از فرزندان این مملکت به پا خواسته اند. شما برای حمایت از دانشجویان بی گناه در بند چه کرده اید؟ برای کمک به ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود قرار دهید!

ابراهيم

سلام. از اينکه دوباره می بينمتون (می خونمتون) خوشحالم. اون چند روز اصلا برام زحمت نبود بلکه بسيار خاطره انگيز بود.

غزال

چقدر آشنا بود اين صحنه..چقدر می شناختمش..