باید بنویسم. ننوشتن را دوست ندارم. طعم گس این روزها هم شاید باید باقی بماند برای بعدها. شاید روزی روزگاری که از روزگار به تنگ آمدم (مثل حالا) اینجا را بخوانم و به حال خراب الآنم بخندم. خدا را چه دیدی شاید حتی آرزو کنم به این روزها برگردم. آدم است دیگر. کسی چه می داند.

نوشتن اما همیشه کمک کرده به من. یک جورهایی آب روی آتش بوده برایم. یک جور طبقه بندی افکار شاید یا رهایی از آنچه مدام در ذهنم است. این خوره اما نمی رود این بار. انقدر افکار پیچیده و سر در گم دارم که مثل خوره ذهنم را می خورد. آرامش معنی ندارد در این روزهایم. خسته ام. خیلی خسته. انرژیم به صفر رسیده. در دور باطلی گیر افتادم که هیچ فراری از آن برایم امکان پذیر نیست. هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم انگار. مقاومت بی فایده است. از پای در آمده ام. تنهام. تنهای تنها. گوزپیچ شده ام رسما. نجات دهنده هم نه که در گور خفته باشد که اصلا وجود نداشته. لامصب وجود ندارد...

کاش میشد ذهن هم دگمه ترن آف داشت. خاموشش می کردی یک مدت می رفتی پی کارت. خسته شدم از فکر کردن به اتفاقات این روزها و پیامدهایش. خسته شدم از این انتظار لعنتی. خسته شدم از توی تعلیق زندگی کردن. آخخخخخخخخخخخخخخ

 

******************

 

این وسط گه گاه اتفاقهای خوب هم می افتد. اتفاق هایی که دیگر نا ندارم ذوق مرگ شوم برایشان. ولی خب اتفاق خوب، خوب است دیگر. گاهی زندگی مجبور است یک حالی هم به ما بدهد. آخرین بار سال 85 بود. یک ماه و نیم برای خریدنش صبر کرده بودم و فکر می کردم چه طولانی! برای داشتنش خیلی خیالبافی کرده بودم. همان شد که می خواستم. همان رنگی که می خواستم حتی. بیچاره پنج سال است که به من سواری داده. از همه رفیق تر بوده برایم لااقل همیشه همراهی کرده در خوشی و ناخوشی. هنوز هم مثل روز اول دوستش دارم. حالا بعد از پنج سال دوباره طعم خوب خریدن را چشیده ام. طعم خوبی است. طعم استقلال می دهد که همیشه دوستش داشته ام. همه اینها بخاطر سیخ زدنهای دوستی است که خاطرش بسیار برایم عزیز است. شاید خودش نداند که چه اندازه در زندگی مدیونش هستم و چه اندازه کمک کرده در لحظه های سخت و چه اندازه حضور داشته آنجا که باید. همیشه سپاسگذار دوستهایم هستم که خوشبختانه تعدادشان زیاد هم هست. این که بدانی یکی هست وقتی که باید از هر چیز دیگری در زندگی ارزشمند تر است. خیلی ارزشمند است. خیلی. امیدوارم روز به روز بر تعداد این جور دوستها در زندگی همه اضافه شود. کم موهبتی نیست این.

 

امسال را با یک ویژنی شروع کردم. اینجا نوشتمش حتی که یادم بماند. حالا که نصف سال رفته، من هم نصف راه را رفته ام. از خودم راضیم. راضی و خشنود. این مدل اراده کردن را مدتها بود از دست داده بودم. خوشحالم که انجام شد. ماجرا ادامه دارد هنوز. تا آخر امسال به نتیجه می رسانمش. مطمئنم.

 

خودم را در راه یک کار دیگر که دوست دارم هم قرار داده ام. از این بایت هم خوشحالم. دلم نمی خواهد آرزوهایم را فراموش کنم. دلم نمی خواهد هزاران چیز واجب تر از آرزوهایم در زندگی ام وجود داشته باشد. تا الآن هم تنبلی کردم که دنبالش نرفتم. ولی تصمیم خودم را گرفتم و شروعش کردم. بزرگترین قدم را برداشتم و خوشحالم. یاد گرقتن همیشه فوق العاده است. برای من لااقل. 

 

  

 

/ 0 نظر / 5 بازدید