گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

چرا وقت نمی کنم بروم باطری ساعت بند چرمی ام راعوض کنم؟ این ساعت شیک! که بعد از مدتها به مچ می اندازم مرا می ترساند. این مربع کوچک که تاریخ را نشان می دهد بد روی اعصاب است. اسفند را دوست ندارم امسال. مرا می ترساند. اگر می توانستم با چنگ و دندان این روز ها را نگه می داشتم. روزهای این ماه لعنتی که مثل برق و باد می گذرند. فقط اگر می توانستم! امسال انقدر خوب بود که نمی خواهم تمام شود. چقدر بیست و هفت سالگی ام را دوست داشتم. نه. دوست دارم. نمی خواهم از دست برود انگار. این فروردین بلای جانم شده. نمی خواهم بیاید. توان یک سال بزرگتر شدن را ندارم. کاش زمان متوقف می شد درست امروز. هفتم اسفند. هفت. هفت. هفت. بیست و هفت. چقدر دوست می دارم این عدد هفت را. کاش زمان متوقف میشد میان این همه بلاتکلیفی، نابسامانی شاید، میان این همه خاکستری. در این روزهایی که رنگ ندارد. در این روزهایی که هیچ نشانه ای از پاییز قشنگم نیست. بهار مدتهاست دیگر فصل من نیست. طراوتش زیادی فانتزی است انگار. نمی خواهمش. نمی خواهم...     

پ.ن: تاثیر یه سندرم کوفتی میشه نوشته های بالا!!!پنج شنبه میزنم به دشت و کوه بلکه بهتر بشم. طبیعت همیشه معجزه میکنه حتی در برابر این سندرم کوفتی.


میم