گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


حال خوب

 

مارکوپلو لقبیه که امسال گرفتم از بس رفتم سفر. خوب از نظرم این دوست داشتنی ترین کاره تو زندگیم. تعطیلات سالگرد انقلاب اسلامی رو با رکسانا رفتیم شیراز پیش هومان. پارسال و سال قبلش دقیقا تو همین ماه رفته بودم شیراز ولی هر دو سفر کاری بود و خیلی فرصت نشده بود جاهای دیدنی رو ببینم. تو دوران نوجوونی که ارادت خاص داشتم به حافظ یکی از بزرگترین آرزوهام رفتن به شیراز بود. تو دو سفر قبل گر چه خیلی فرصت گشت و گذار نبود ولی از این شهر خیلی خوشم اومد طوری که فکر کردم اگر زمانی نخوام تهران زندگی کنم حتما شیراز رو برای زندگی انتخاب میکنم.این سفر ولی حال داد اساسی. هومان که سنگ تموم گذاشت. به قول رکسانا فردین رو گذاشته بود تو جیبش. صبح تا شب در رکاب ما بود و از جاذبه های توریستی شیراز می گفت!!! (اینو فقط رکسی می فهمه یعنی چی).خیلی حس های خوب تجربه کردم اونجا. مثلا وقتی رفته بودیم حافظیه. انقدر آرامش اونجا وجود داشت که دلم نمی خواست بیام بیرون. به رکسی گفتم کاش یه همچین جایی داشتیم تو تهران. چقدر خوب بود وقتایی که حالت خرابه می تونستی بری یه همچین جایی و آروم بگیری. یه چیز دیگه که خیلی حال داد می گساری بود تو شیراز درست بعد از رفتن به حافظیه. پسره یه شرابی درست کرده بود که حرف نداشت. منم که این همه دلم شراب می خواست دقیقا تو همون فضایی که دوست داشتم شراب خوردم. شاید اون حالی که بعدش داشتم بهترین حالی بود که تا حالا تجربه کردم. حتی یاد آوریش حس خوبی میده بهم.

بهترین تجربه اما رفتن به یه مهمونی بود اونجا. گفتن مهمونی ساعت هشت این حدودا شروع می شه. ما نه و نیم بود رسیدیم و رکسانا داشت خودشو میکشت که خیلی زشت شد و داریم وقت شام می رسیم. وارد که شدیم اولین مهمونهایی بودیم که رسیده بودن.(البته این چند روز راجع به کالیبر بالای شیرازی ها زیاد شنیدیم ولی خوب شنیدن کی بود مانند دیدن). خلاصه مهمونی تازه یازده شب شروع شد. دو و نیم صبح شام دادن و ما چهار صبح رفتیم خونه!!!. من یاد ندارم تو با حالترین عروسیمون ما بیشتر از دو صبح دوام آورده باشیم.

 

در هر صورت که سفر خاطره انگیزی بود و خیلی خوش گذشت. امیدوارم بازم تکرار بشه.

 

 


میم