گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


بودن يا نبودن، مسئله اين است...

 

رکسانا زنگ زده میگه مهتا تو رو خدا نرو افغانستان. اون هتلی که می خواین برین توش بمب گذاشتن. میگم من که دیشب بهتون گفتم اونجا بمب گذاری شده. میگه الان خبر و عکس هاش رو دیدم تو  اینترنت.چند نفر هم مردن.

 

از حدود دو ماه پیش که بحث برگزاری این ورکشاپه پیش اومد تو افغانستان من تو محل کارم اعلام کردم که میرم با گروه. من که عشق سفر هستم و برام فرقی نمی کنه کجا. به هر حال هر جایی ارزش یک بار دیدن رو داره. افغانستان هم به هر حال یه کشوره برای خودش و خب به نظرم خیلی هم هیجان انگیزه رفتن به اونجا. بخصوص که ممکنه آدم خودش هیچ وقت نتونه بره یه همچین جایی رو ببینه. از اینجا بود که کامنتهای دیگران شروع شد. همه که به اتفاق معتقد بودن من خل شدم.یکی گفت افغانستان هم شد جا؟ یکی گفت برای پاسپورتت بد میشه دیگه نمی تونی ویزای شنگن بگیری. یکی گفت مگه از جونت سیر شدی؟ و کلی چیزهای مشابه دیگه. رابعه که دائم میگفت خل شدی دیوونه، نرو. تو خونه ولی وقتی اعلام کردم کسی عکس العمل خاصی نشون نداد. انگار دیگه فهمیدن من هر کاری رو بخوام باید انجام بدم و کسی نمی تونه مانعم بشه.

رفتم تو اینترنت سرچ کنم راجع به افغانستان. هر سایتی رو باز می کردم اولین خطش نوشته بود ما شدیدا توصیه می کنیم به افغانستان سفر نکنید. گفتم خوب اینا دارن گنده اش می کنن. زنگ زدم به داوود که چند ماه پیش برای فیلمبرداری یکی از فیلمهای سمیرا مخملباف رفته بود افغانستان. فهمیدم وقتی اونجا بوده وسط گروه نارنجک زدن. گفت البته تو کابل وضع بهتر بوده. ولی از اونجایی که داوود کلا یکی از خونسرد ترین آدم هاییه که تا حالا دیدم احساس کردم  موضوع یه مقدار جدیه. ولی حتی یه لحظه هم به نرفتن فکر نکردم. از اتفاق ماجرا یه جورایی چالش برانگیز شد برام. من یه جورایی معتقدم آدم یه ماجراجویی هایی باید داشته باشه تو زندگیش که وقتی به عقب بر میگرده حس کنه خیلی زندگیه مونوتنی نداشته. البته خب گاهی هم بهایی باید پرداخت کنی بابت این ماجرا.

نمی خوام خیلی مسئله رو تراژیک کنم ولی حتی به مرگ هم فکر کردم تو این مدت.به زندگیم به کارهایی که کردم. به کارهایی که باید میکردم. به کارهایی که باید بکنم. خیلی هم بد نبود این حسه. یعنی اونقدر ها هم که فکر می کردم سخت نبود. میشه باهاش کنار بیای اگه پیش بیاد برات.

کلی سرچ کردم و مطلب خوندم راجع به افغانستان. کتاب بادبادکباز رو هم که مدتها پیش خریده بودم و تو صف کتابهایی بود که باید بخونم شروع کردم به خوندن.

من باید با نه تا شرکت کننده از ایران شرکت کنم تو ورکشاپ. البته خیلی بیشتر از این حرفها بودن ولی چون برنامه تو افغانستان برگزار میشد یکی یکی همه جا زدن. هفت نفر از مشهد و شهرای اطراف دارن میان که به قول یکی از همکارام افغانستان حیاط خلوتشونه. دو نفر هم تمام شجاعتشون رو جمع کردن و از تبریز دارن میان.

دوشنبه هفته پیش ساعت هفت شب یکی از شرکت کننده های تبریزی زنگ زد به موبایلم و گفت تو یکی از هتل های لوکس کابل بمب گذاشتن. اسم هتل رو که گفت دیدم همونیه که برنامه قراره اونجا برگزار بشه و ما هم درش اقامت داشته باشیم. گفتم اجازه بدید فردا برم دفتر اطلاعات بگیرم خبرتون میکنم. سه شنبه که اومدم سر کار دیدم همه سایتها خبر رو اعلام کردند. یه سری خبر هم اعلام شده بود مبنی بر اینکه افغانستان خیلی سرده و مردم حتی نون ندارن بخورن و تظاهرات کردن و ریختن تو خیابونا. یکی از همکارام گفت بیا بریم من تو رو به نفع خودم بیمه عمر کنم چون تو اگه منفجر هم نشی از سرما و گرسنگی میمیری پس احتمال برد من نود و نه درصده.

ایمیل زدم به مالکولم. یه انگلیسیه گوگولیه که تو افغانستان کار میکنه. دو دقیقه بعدش زنگ زد. بیچاره حالش خیلی خراب بود. گفت اون هتل امن ترین جا بوده تو کابل. با این تفاسیر هیچ برنامه ای نمیتونه تو کابل برگزار بشه. در عرض کمتر از نصف روز قرار شد محل برگزاری ورکشاپ به دبی انتقال داده بشه. تو کمتر از یه هفته همه هماهنگی ها انجام شد. حالا همه تو دفتر دارن میگن خوش به حالت. چه حالی میکنی. زمان فستیوال هم که هست. کلی شانس آوردی.

من اما اصلا خوشحال نیستم. اصلا دبی رو دوست ندارم. قبلا هم که رفتم خیلی حال نکردم با اونجا. اهل خرید هم که نیستم خیلی. اینا رو که میگم همکارهام (که اکثرا هم خانم هستند) میگن خودتو به دکتر نشون بده.

خلاصه که من دارم میرم دبی با این احساس که یکی از بزرگترین ادونچرهای زندگیم رو از دست دادم.


میم