گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


تو را من چشم در راهم

 

گاهی فکر می کنم شاید جایی – دور یا نزدیک- یک نفر منتظر من زیر درخت بیدی نشسته، به تنه درخت تکیه داده، دستانش را حلقه کرده دور زانوهایش و به آسمان نگاه می کند. شاید مثل من مرض شکل ساختن از هر چیزی را داشته باشد. از اشکال روی قالی بگیر تا خطوط کج و معوج موزاییک ها. من نزدیک می شوم. چشم از آسمان بر می گیرد و به من نگاه می کند. لبخند می زند . دوست دارم لبخند زدنش را. انگار به آدم اطمینان می دهد برای بودنش. اینکه هست برای همیشه. که می ماند. نزدیک تر که می شوم دستش  را دراز می کند. می نشینم کنارش. تکیه می دهم به او و به درخت. همه دنیایم همان یه گله جا می شود. رها می شوم از هر چه پشت سر گذاشته ام وقتی دستش را دور گردنم حلقه می کند. از اینجا به بعد هر چه هست یکسره سکوت است و سکوت. من نگاه می کنم به او و  به آسمان. دلم می خواهد سرم را روی پاهایش بگذارم و او با موهایم بازی کند. سرم را روی پاهایش می گذارم. با موهایم بازی می کند.خیره می شوم به دور دستها. فکر می کنم کاش زمان متوقف می شد درست در همان لحظه. به او نگاه می کنم. هنوز سرگرم بازی با ابرهاست. به چه فکر می کند؟ چه اهمیت دارد؟!!...

 


میم