گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

هميشه دلم ميخواست بنويسم، منتها بدون هيچ محدوديتی، بدون اينکه راجع بهم چه قضاوتی ميکنن، بدون حد و حدود . دلم می خواست راجع به چيزهايی بنويسم که متعلق به هممونه، هممون بهش فکر ميکنيم ولی شايد پيش خودمون از فکر کردن بهشون هم خجالت ميکشيم چه برسه به گفتنش، ولی بالاخره که چی! اينها جزيی از زندگی ما هستند و وجود دارند، انکارشون که نمی توونيم بکنيم.

ولی حالا که فرصتی پيش اومده، يه جايی هست که ميشه توش نوشت، جايی که هيشکی نميشناستت تا راجع بهت قضاوت کنه، انگار بازم يکی داره منو از اين کار بازميداره. انگار هنوز هم يه جورهايی از آدما و از قضاوتشون ميترسم. فکر ميکردم که راجع به اين قضيه خيلی رو خودم کار کردم که قضاوت آدمها برام مهم نباشه ، لااقل آدمهايی که تو زندگيم نقش فعال ندارن. نمی گم تلاشم ماثر نبوده ولی انگار کافی نبوده،شايدم اين (يادم نمياد چيچيه والدی بود) همون چيزايی که ما از والدين،خانواده و اجتماع دريافت ميکنيم انقدر در اين مورد قوی بوده که درست کردنش حالا حالاها کار ميبره.

به هر حال برام جالبه که مدتها انتظار داشتن يه همچين فضايی رو کشيدم که توش بتونم افکارمو بدون اينکه از فيلتر بگذرونم بگم ولی وقتی شروع به نوشتن می کنم انگار يه چيزی مانعم ميشه . نميدونم اين حس کوفتی چيه ولی به هر حال وجود داره و حضورش حاکی از خيلی چيزای تلخ تو اين زندگيه.

اينکه از بچگی چقدر تو حرف زدن و حتی تو فکر کردن محدود شديم .چقدر بايد برای گفتن يه جمله ساده که فقط قرار بود يه حس ساده رو بيان کنه دو دو تا چار تا میکرديم که مبادا به اصالت و احترام ننه بابامون توهين بشه يا ديگران بگن اينا بچشونو خوب تربيت نکردن. من که تا ميخواستم يه کلمه بگم (اونم از نوع حرف حساب) يکی از اين حضرات می فرمودن : صوفی مودب باش( حالا ادب از ديد اين حضرات چيه اون خودش بحث مفصليه) ...... خلاصه انقده گفتنو گفتن که اينجانب راحتر ديدم خفه خون مرگ بگيرم.

نميدونم حالا ديگه چرا از نوشتن چيزايی که دوسشون دارم ميترسم. از چيزايی که شايد هيچوقت با هيچکی در ميون نذاشتم. نمی دونم شايد اگه بگم ديگه اون دختر خوبه که هميشه بودم نباشم،(شايدم کامپلکس خوب بودن داشته باشم) هر چند که بدی و خوبی دو چيزه کاملا نسبی که ما خيلی راحت برچسبشو رو این و اون ميزنيم.شايدم ديگه کسی دوسم نداشه باشه.(يه کامپلکس ديگه اضافه شد) اونوقت ديگه از اينی هم که هستم تنها تر ميشم. نميدونم، بازم هيچی نميدونم، مثل هميشه.(آخه چقدر تو نادانی دختريه خيره سر!!!!!!!!)

 

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايی؟

چقدر هم تنها.. 

 

از ساحت مقدس زبان فارسی و همه بزرگواران به دليل پاس نداشتن اين زبان پر قدمت جدا پوزش ميطلبم.

 

شما هم اگر صبح انگليسی درس ميداديدو عصر فرانسه،تازشم شبش بايد فارسی مينوشتيد فکر نکنم حال و روز نوشته هاتون بهتر از من می بود

 

خوب ديگه شرمو کم کنم،چند روز بود ننوشته بودم روده درازی کردم 


میم