گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

  • به حال من نگر دلبر دلبر زار و نزارم

با الهام ميدان محسنی قرار داريم. ماشين را پارک می کنم. پياده می شويم. الهام زنگ می زند. گشت ارشاد داخل ميدان قبل از اينکه به ما برسد او را گرفته است. خود را به ميدان می رسانيم. خبری نيست. الهام می گويد مينی بوس را دارند می برند وزرا. کلی حالمان گرفته می شود. کمی دور ميدان می چرخيم. باران می بارد. می گويد: پيراشکی داغ می خواهم با قهوه. می گويم: اين وسط اينها را از کجا بياورم؟ می گويد: پس برويم غذای داغ بخوريم. می رويم رستوران گيلانه. همين يک ساعت پيش از آنجا رد شديم. کلی به بيل بورد تبليغانی اش که رويش نوشته آدرس: همين بلوار پلاک... خنديده ايم. می گويم احتمالا يک رشتی با يک ترک مشاوره کرده برای تبليغاتش. می خنديم. غذا خوب است. دسر براونی سفارش می دهيم. فوق العاده است. از او می گويد. اين روزها همش از او می گويد. انگار اسطوره اش شده باشد. اين بار اما گفته ها متفاوت است. چيزهايی می شنوم که عجيب است. خيلی. برميگرديم خانه. دا‌‌يم به او فکر می کنم و به حرفهايش. حس عجيبی دارم. نگرانم انگار...

تمام  ديروز مرضيه گوش داده ام. روز قبلش تمام مدت شب وصل شجريان. می دانم دوست ندارد ولی به رويم نياورده. امروز صبح که می روم دنبالش تا برويم سر کار سی دی را عوض می کنم. وقتی داخل ماشين می نشيند می گويد: بالاخره وا دادی؟ قول می دهم چهل سالم که شد به اونها گوش بدهم. ولی الان رو بی خيال. می خنديم. هنوز درگير حرفهای ديشبم.

زنگ می زنم برای سفر هند بليت رزرو کنم. می گويم: می آيی؟ می گويد: روحيه اش را ندارم. می گويم: تو خودت می دونی چی می خوای؟ می گويد: آره. می گويم: چی؟ می گويد: نمی تونم بگم.حس عجيبی دارم. نگرانم انگار...

ساعت دو بعد از ظهر برق می رود. نه کامپيوتر کار می کند نه تلفن. باران می بارد. می رويم در باغ قدم می زنيم. حرف می زنيم. دوباره از او می گويد. چيزهايی که تا به حال  نگفته. می گويد هر قضاوتی کنی بهترين است. نمی داند مدتهاست اين واژه برايم بی معناست. حيرانم. انگار در اين دنيا نيستم. زندگی بازی غريبی دارد. خيلی غريب.

برق نيامده و ما زودتر تعطيل می کنيم. با هم به سمت خانه می آييم. باز هم از او می گويد و گريه می کند. از او می گويد و گريه می کنيم.هر دو با هم. مرثيه دردناکی است. می گويم چه کشيده ای!! خداوندا، چه کشيده است.

  • به زلف سر کجت دلبر دلبر گم شده دلم

دو ساعت بعد شاگرد دارم. می رويم به يک کافه. من هم از آن يک روز برايش می گويم. آن حس پر رنگ می شود. روی خاطراتم سکندری می خورم. انگار نبايد فراموش شوند. هيچ وقت.

بايد بروم پيش شاگردانم. خداحافظی می کنيم. نگاهم تعقيبش می کند. احساس درماندگی می کنم. عزيزترين آدم زندگی ام ، کسی که از جانم بيشتر دوستش دارم، کسی که تفاوت ،جسارت و عشق را از او آموخته ام. کسی که هميشه گفتم اگر نبود زندگی من حتما يک چيز بزرگ کم داشت . کسی که هر گاه به کمکش نياز داشتم وقت و بی وقت حضور داشت تنها رها می شود و من هيچ کاری نمی توانم برايش انجام دهم. خدايا چقدر ناتوانم. چقدر زياد!!

  • به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم

 

اين پست ادامه دارد...

 


میم