گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

برای کسی که ماه بانو را زمانی دوست می داشت...

 

من اينجا از تو کم نگفتم. کم ننوشتم. اون سالها. سالهای دور. آره راست می گی. نه من ديگه اون منم. نه تو ديگه اون تو. دلم می خواست اينا رو به خودت می گفتم ولی اگه تو اينطوری ترجيح ميدي، باشه اينجا می گم. هر چند اينجا هم مثل من و تو ديگه اون حس و حال رو نداره. تو عادت به غافلگير کردن داری. امشب هم منو با اين کارت غافلگير کردی.

نازنينم، خوشحالم. نمی دانی چقدر خوشحالم. خوشحالم که اين سکوت به پايان رسيد. خوشحالم که بالاخره لب گشودی بعد از اين همه سال...

يادته بهت می گفتم يه ضرب المثل انگليسی هست که ميگه دوستی شکسته شده رو ميشه بند زد ولی صدای شکستگيش هميشه مياد؟ اين همه سال نمی دونی هزار بار به اين ضرب المثل فکر کردم و گفتم راست ميگه. تو همه اين سالها می دونستم که تو هنوز غمگين اون روز برفی هستی. تو همه این سالها از خودم پرسيدم چرا اون کارو کردم ولی هيچ وقت به هيچ نتيجه ای نرسيدم. تو همه این سالها هزار بار خودمو گذاشتم جای تو و فکر کردم اگه من جای تو بودم چی کار می کردم ولی بازم به نتيجه ای نرسيدم. تو همه اين سالها فکر کردم آخه چرا من؟ چرا با تو؟ ولی بازم...

تعجب نکن ولی همه زندگيم به سه نقطه ختم شده. به يه عالمه چرا و اما و اگر که جواب هيچ کدوم رو نمی دونم. و همه اين سالها ماه بانو می خواست گم شه، نباشه ولی هميشه يه چيزی بود که اين پيوند رو باقی ميذاشت ولی حالا تو می خوای ببريش. تو همه اين سالها گفتم: من رشته محبت تو پاره می کنم/شايد گره خورد به تو نزديک تر شوم. ولی اين رشته هه هيچ وقت گره نخورد.

ما عوض شديم، خيلی. من بيشتر شايد. ملامت نکن. اين داغ ننگ تا ابدالباد رو قلب من می مونه، زخمش رو دل تو شايد. هيچ وقت يادم نميره سرمدی يه بار سر کلاس نمايشنامه گفت حوا يک بار سيب رو خورد و از بهشت رانده شد. مواظب آن يکبار باشيد و من هميشه از آن يکبار ترسيده ام.(و از هر چيز ترسيده ام سرم آمده)

ماه بانو ديگر هيچ شباهتی به آنکه تو می شناختی ندارد. بهتر شده يا بد تر نمی دانم فقط می دانم راه زيادی تا بزرگ شدن بايد طی کند. باور کن. من هيچم. يک هيچ بزرگ. صفر مطلقی که دائم دوام می آورد نا کامی های روزگار را و فقط می خندد. کسی چه می داند آنسوی سکه چيست؟

کاش آن روز برفی نبود. کاش آن دست وجود نداشت. کاش من اين همه حماقت نمی کردم...

می دانی؟ آن روزها انگار مست بودم. مست چه نمی دانم. هنوز هم وقتی فکر می کنم نمی دانم بر من چه گذشت. رابعه کاش اينها را می دانست آنوقت انقدر در گوش من نمی خواند تو حال آدم را به هم ميزنی انقدر که منطقی هستی. کجا بود عقل آن روزها؟ چرا منطق کمکم نکرد؟

می دانم. می توانی بگويی در هر حال من انتخاب کرده ام ولی عزيز دل نمی دانی چه بهايی پرداختم. نمی دانی، نمی دانی...

می دانم. ماه بانو (چقدر دوست دارم اينگونه خطاب کردنت را. هميشه در اين کار بی نظير بودی) را آنروز ميان برف جا گذاشتی - کنار آن عکس که روی برفها دراز کشيده بودی- شايد. ولی دوستش بدار

                                                 هنوز دوستش بدار

 

 

پ.ن: و کاش هيچ داستانی را يارای پايان پذيرفتن نبود، همچون جاده ای بی انتها!!!


میم