گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

رقص ِ چشمانی مهربان

اندکی دود پاییزی

بوی خوش سرما

و

عریان شدن رویا..

این روزها همین کفایتم خواهد کرد.

ای کام ِ ناب هوسِ

دستهایت کمان . چشمهایت حریص . قلبت بهار است هنوز

من ، این یگانۀ مرموز

دستهایم لرزان . چشمهانم وحشی . قلبم در وهم است امروز

این هفته تا کی تعطیل است؟؟

 

پ.ن: در رویارویی من و تن
این منِ مغلوب است
که فشار گستاخانه دستت را
گزنده پاسخ داد

****************

من يه عالمه حرف دارم ولی نمی تونم بگم چون کسی نمی فهمه چی می گم.اصلا برای چی بايد بگم؟ که چی بشه؟ حالم از خودم به هم ميخوره وقتی برای گفتن ساده ترين چيزها در می مونم. وقتی هر زری می زنم فقط باعث سوء تفاهم ميشه. هيچ کس هم کمکم نميکنه. هيچکس هم نمی فهمه. و اين منم که دائم دچار سکوت می شم. دچار سکوت و حسرت...

 


میم