گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

 سفر نامه

 

الان بیشتر از یک هفته است که از ازبکستان برگشتم.ولی چون هنوز نیمده با بچه ها رفتم شمال و بعدشم سر کار و این حرفا فرصت نشد بنویسم. برای یه پروژه جدیدمون یه برنامه چهار روزه بود که باید می رفتم آموزش ببینم. البته چون پرواز مستقیم به تاشکند فقط هفته ای یک باره این توفیق اجباری نصیبم شد که یه هفته اونجا باشم و وقت گشت و گذار هم داشته بشم. تازه تونستم برم سمرقند و اونجا رو هم ببینم.

خود برنامه که خیلی جالب بود. یه ترینر از انگلیس اومده بود و شرکت کننده ها هم از کشورهای منطقه بودند. علاوه برشرکت کنندگان ایران، از نپال، بنگلادش، ترکمنستان، تاجیکستان و خود ازبکستان تو برنامه شرکت کرده بودن که همگی آدمهای خوب و باحالی بودند که کلی خوش گذشت باهاشون.

من با مریم و گراناز از ایران رفته بودیم. ما یه روز قبل از شروع برنامه رسیدیم. ناهار رفتیم یه رستوران خوب ایرلندی پیدا کردیم و یه غذای فوق العاده خوردیم.(منو که می شناسید؟؟!!) بعد هم یه ریزه دور و بر هتل چرخ زدیم و خرید کردیم. اصولا نسبت به اینجا تقریبا همه چیز گرون بود.خیلی نتونستم خرید کنم و حالشو ببرم. چهار روز بعد که با برنامه مشغول بودیم و عصر ها می رفتیم خیابون گردی وشام رو هم تو یه رستوران ایتالیایی که غذاش معرکه بود و نزدیک هتل بود میخوردیم.اونجا همه از سمرقند و بخارا تعریف می کردند و من دائم دنبال یه راهی بودم که بتونم برم لااقل یکی از این شهر ها رو ببینم و چون سمرقند به تاشکند نزدیکتر بود خوب انتخاب اول اونجا بود. مریم و گراناز هم هیچ علاقه ای به این ماجرا نشون نمی دادند.شب روزی که برنامه تموم شد تو مهمونی خداحافظی فهمیدم که راجو که از نپال اومده بود داره میره سمرقند. کلی خوشحال شد که منم ابراز علاقه کردم و گفتم باهاش می رم. از تاشکند تا سمرقند سه ساعت و نیم با قطار طول می کشید. فردای اون روز ساعت هفت صبح راه افتادیم و رفتیم اونجا. از قبل هماهنگ کرده بودیم که یکی بیاد دنبالمون و شهر رو نشونمون بده. یه پسره به اسم سقراط اومد و ما رو برد گردوند. با حال ترین اتفاقی که افتاد موقع ناهار خوردن بود. ما رو برد یه جا که به قول خودشون شاشلیک (همون کباب خودمون) بخوریم. تو سمرقند خیلی ها تاجیکی می دونن و تا می فهمیدن من ایرانی هستم شروع می کردن با من فارسی حرف زدن. سر میز ناهار با سقراط و راجو داشتیم راجع به زبان و ریشه زبانهای مختلف حرف می زدیم. جالب اینجا بود که خیلی واژه های مشترک تو زبون ماها وجود داشت. بعد من از سقراط پرسیدم بعد از ناهار کجا می ریم و اون گفت مقبره شاه زنده. بعد راجو با خوشحالی گفت که مثلا ما این دو کلمه رو تو زبونمون داریم "زنده" و "زندگی" ولی ظاهرا تو زبون اونها ز وجود نداشت و ز رو ج تلفظ می کنن. انقدر هم بامزه می گفت که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کلی خندیدم اونم با صدای بلند (منو که می شناسید؟؟!!) اون دو تا بد بخت هم هاج و واج منو نگاه می کردند. خلاصه که سمرقند کلی حال داد و واقعا جای بی نظیری بود. ساعت پنج هم دوباره با قطار برگشتیم تاشکند. تو قطار یه خانم دکتر ازبکی که با شوهرش داشتند میومدند تاشکند که بچه هاشون رو ببینند با بیست تا کلمه انکلیسی که می دونست چنان سرگرممون کرد که اصلا نفهمیدیم سه ساعت و نیم چطور گذشت. البته تو این مکالمه روسی دست و پا شکسته من هم کلی کمک کرد. روز بعدش يعنی یه روز قبل از اومدنمون هم یه تور گرفتیم که جاهای دیدنی تاشکند رو ببینیم که اونم خیلی خوب بود.

شب قبل از اینکه برم سمرقند با گراناز تصمیم گرفتیم بریم دیسکو. جاتون خالی یکی آدرس اشتباه بهمون داد و از سرباز خونه سر در آوردیم!!!! کلی خندیدیم تا دیسکو رو پیدا کنیم. اونجا هم که دیگه نگم چقدر سوتی دادیم و خندیدیم. کلی حال داد!!!

 

در کل سفر خیلی خوبی بود. من که خیلی حال کردم.جای همگی خالی...

 

 

 


میم