گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

می دانی؟ این بازی گاهی خیلی عجیب می شود، انقدر که گاهی احساس می کنم جایی میان زمین و هوا معلقم و بعد ترجیح میدهم(نه چاره ای ندارم ) که فقط کناری بایستم و نظاره گر باشم. می دانم که می دانی چقدر سخت است وقتی به تماشای صرف ایستاده ای....

گاهی خسته می شوم. احساس می کنم دیگر توان یک داستان جدید را ندارم. دیگر لبریزم از هیاهوی این ماجراها (آیا واقعا هستم؟) ولی چیست که مرا وادار به ادامه می کند؟

می ترسم. در عین بی تفاوتی می ترسم. این بار انگار فقط به این بازی فکر می کنم و به اینکه چه باید بیاموزم. که آیا آموزش دیگر کافی نیست؟  

چرا آرامش وجود ندارد؟ چه زمانی که داستانی هست و چه زمانی که نیست. این برزخ دیگر عا صیم کرده....

 

                کجاست جای رسیدن

                               وپهن کردن یک فرش

                                           و بی خیال نشستن؟؟؟

 


میم