گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

می دونی چیه؟ گاهی وقت ها دلم می خواست اینجا روبروم بودی و مثل دو تا مرد می شستیم با هم حرف می زدیم و من می تونستم این خیل عظیم از سوالهایی که ذهنمو به خودش مشغول کرده و هر روز داره بیشتر و بیشتر میشه ازت بپرسم. تو هم با آرامش و صبر و حوصله به دونه دونشون جواب بدی.

می دونم که همین جایی، نزدیک نزدیک و همیشه و همه جا حرفهای منو می شنوی، ناگفته و گفته ولی ای کاش همونقدر صریح که من ازت می پرسیدم بهم جواب می دادی. آره می دونم، داری میگی من به همشون جواب می دم ولی این جوری سخته، زمان می بره که من جواب دونه دونه سوالامو بگیرم.

آره دارم غر می زنم ولی این زندگی گاهی زیادی پیچیده می شه، باور کن. گاهی پیدا کردن جواب یه سوال خیلی سخت می شه، یا باید بهای زیادی رو پاش بپردازی. یه وقتایی بد می پیچونیمون، حالیت هست؟؟؟

فکر نکنی اون بیدله شدم ها ولی یه وقتایی میون این همه معما و حدس و گمان حیرون می مونم، نه بیچاره میشم. بین خودمون باشه ولی یه وقتایی هم بد کم میارم، خودت که بهتر می دونی رفیق...

 

************************

 

حالا که نوشتم بذار خاطره شمال هم ثبت بشه. چه روزای بی دغدغه و شادی بود. قلیون کشیدنا، سر میز ناهار و شام از خنده ریسه رفتنا، تا صبح بیدار موندنا، عاشقی کردنا، ترور شخصیتی کردنا، سیخ و کباب کردنا، همه اساسی حال داد. ماسوله که دیگه نقطه اوجش بود. راستی دوستای خوب داشتنم نعمت بزرگیه ها، خدایا شکرت...

 

چمخاله، قارچ، ویلای رابی اینا!!!!

 

 


میم