گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

بايد بنويسم. بنويسم که ثبت شود اين لحظه ها، اين خاطرات، اين حس و حال، بايد بدانم چه گذشته بر من سالهای ديگر شايد وقتی به اين خطوط می نگرم يا همين فردا حتی...

بايد يادم بماند که بيست و هفت ساله شدم. که هفت عدد مورد علاقه ام است و دوستش می دارم زياد. بايد از خاطر نبرم که مهمانی تولدبيست و هفت سالگيم بهترين جشنی بود که تا به حال در آن شرکت کردم، که هر گاه بخاطر می آورمش پر می شوم از شعف، که حال می کنم با خودم کلی.

خاطره الموت بايد يادم بماند. خوف جاده پيچ در پيچ در شب تاريک با نور مهتاب، آبشار کله اک، بهشت حسن صباح و مناظری که نزديک بود از ديدنشان ديوانه شوم. مهتای سرخوش را نيز هم.

يک هفته دور از خانه را هم بايد يادم بماند شايد...

و خاطره پلور (که دائم ياد آخ چقده دوستت دارم بيشتر از يه عالمه می انداخت مرا) و قيمت دوستی

 

و آن شنبه شب، و آن اس ام اس که برای چندمين بار رسيد، و آن مکالمه، و من که نمی دانم چرا؟؟؟


میم