گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

نشسته ام و خیره شده به این صفحه نارنجی به هزار و یک چیز فکر می کنم. به نوشته ام راجع به سفر خیره شدم ولی به آن فکر نمی کنم یا لحظات خوب سفر را مرور نمی کنم. ولی چرا فکر میکنم ای کاش آن روزهای بی خبری از دنیا تمام نمی شد و ما می رفتیم و می رفتیم و آن سفر تمام نمی شد آنوقت مجبور نبودم اینجا بنشینم و فکر کنم به این همه...

نشسته ام و خیره شدم به این "گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست" و هی پوزخند تحویل خودم می دهم. به مکالمه امروز صبح فکر می کنم و به این احساس ...انه *که نمی تونم آنالیزش کنم. چقدر جالبه که می دونم از کی بوجود اومد. انگار یه جورایی خودآگاه بود و همینش منو می ترسونه. یه چیز جالب دیگه هم که اتفاق افتاد اینه که فهمیدم اون شب جمعه چه اتفاقی افتاد. من به "تا نیمه چرا ای دوست لاجرعه مرا سرکش فکر می کردم" غافل از اینکه حکایت اصلا چیز دیگه ای بود.

نشسته ام و دارم به

"تنهایی
می‌آید
چون عروسی
نامش دنیاست

تنهایی
به روی ما
می‌خندد
نامش عشق است

تنهایی
ما را
در آغوش می‌گیرد
نامش مرگ است"

قکر می کنم. به اینکه تا کی و کجا طاقت می آورم تنهایی را. به اینکه تا کجا وانمیدهم آنچه سالها در ذهن پروراندم. به اینکه با خود وفادار می مانم آیا یا راهی سهل تر انتخاب می کنم.

نشسته ام و خیره شدم به این صفحه نارنجی و به امشب فکر می کنم.

 

* هیچ صفتی تو هیچ زبونی نتونستم برای این احساسه پیدا کنم فقط مطمئنم هر چی هست به آنه ختم میشه.

 


میم