گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

خوب من برگشتم از سفر. یه سفر 13 روزه. دوست داشتم همه حس و حالشو. خوش گذشت کلی.همه چیز عالی بود. کلی حس های جدید تجربه کردم. هر روز یه اتفاق خاص، یه فضای خاص که فکر کردن بهشون می تونه تا مدتها کلی شارژم کنه. زیبایی های طبیعت بی نظیر بود. کویر رو خیلی دوست داشتم. این اولین چیزیه که بعد از دیدن کویر نوشتم: کویر انگار زوال است. یک هیچ بزرگ. انگار از هیچ به همه چیز میرسی. اینجا انگار خودت نیستی. اینجا هیچ کس نیست!

اون شبگردی تو جاده با اون آهنگ جادویی و بعد زار زدن های من. انگار تطهیر شده باشم. انگار به رستگاری رسیده باشم. و صبح روز بعدش قدم زدن با چشمهای بسته رو زمین ترک ترک خورده. چشمهات رو ببندی و هی بری جلو و جلو تر و مطمئن باشی که به هیچ مانعی بر نمی خوری یا کسی تو رو از رفتن باز نمی داره.بعدش کنار یه واحه وسط کویر با آهنگ دیشب خودتو تکون بدی و از ذوق بمیری. تراکتور سواری و روندن تراکتور رو که دیگه نگو. حال داد اساسی.

و بعد جاده اردکان. زیبایی شاید کمترین کلمه ای باشه که می تونم بگم. انقدر طبیعت بکر بود که می تونستی ساعتها تماشا کنی و خسته نشی.

و بعد کرمان و شهداد و کلوت های شنی و من که می توانستم در جا حیات را بدرود بگویم درست در آن لحظه که خوابیده بودم و شن اندود می شدم...

 

من باد را تجربه کردم و خاک و آب و آتش را، سفر را، حیات را, خدا را و خود را و این همه به تمامی بی نظیر بود.

 

 

                                 من چه سبزم امروز

                                        و چه اندازه تنم هشیار است...

 

 


میم