گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

يه وقتايی مثل همين الان که يه بغض به بزرگی نمی دونم چی راه گلومو بند مياره، تا ته شکممو می سوزونه و عضلات پشت گردنمو تا ته ستون فقراتم منقبض می کنه حالم از خودم به هم می خوره و هزار تا بد و بی راه و تف و لعنت و هر چی فحش ناموسيه نثار خودم می کنم که زنيکه مگه بی کاری که...؟؟!!

بعد مثل اينکه معجزه ای شده باشه اشکها سرازیر ميشن و منم خودمو رها ميکنم تو نوستالژی اين الد سانگهای دهه نودی!!! و بعد يه خلا عظيم مياد و من ديگه به حماقتم فکر نمی کنم ولی همچين که ترک بعدی شروع ميشه انگار داغ دل منم تازه می شه.

از اين حالت متنفرم مثل صدای زنگ تلفنه  وقتی صبح های زود به صدا در مياد و هميشه بوی مرگ ميده.

همه چيز انگار در يک قدميمه. فقط کافی دستمو دراز کنم تا اون چيزايی که می خوام رو داشته باشم ولی دليل اين همه رخوت رو نمی فههم. يه جورايی انگار تو اين دنيا نيستم شايد هم نمی خوام باشم...

 

پ.ن: دوست داشتم اينجا نوشتنو بعد از اين همه مدت. درست مثل قديما. اون دور دورا !!!


میم