گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

يه خبر خوب: دريا هم بلاخره اومد با وبلاگ دريايی بودن جسارت می خواد

راست ميگه ها واقعا جسارت می خواد ــــ  يعنی ما جسارتشو داريم؟ کی می دونه.

اينم آدرسش:                                             www.joojoomakaroni.persianblog.ir

 

اين روزا خيلی حالم خوبه، يه حس سبکی خاصی دارم که تو هياهوی زندگی کمتر تجربه ميشه.اين روزا همش دارم ميجنگم.هميشه ميترسيدم که دچار روزمرگيه اين روزگار نشم. دايم دارم تلاش ميکنم ولی نميدونم تا کی ميشه مبارزه کرد.خوب اينم يجور مبارزست،لا اقل برای من. برای منی که يه ثانيه هم نميتونم تو همچين زندگی دووم بيارم.بعضی وقتا فکر به اين چيزا مثل خوره تمام وجودمو آزار ميده ولی سعی ميکنم بهشون فکر نکنم.خيلی از فکر کردن خسته شدم اونم فکر کردن به چيزهايی که هيچ وقت يه جواب درست و حسابی براش پيدا نمی شه.به هر حال اين روزا خيلی آروم شدم.از هميشه آرومتر. نه به واسطه ورود يا حضور کسی تو زندگيم بلکه به خاطر تغيير ذهنيتم،ديدگاهم،افکارم و اعتمادم .........

اعتمادم به خدايی که خيلی بزرگه ،خيلی ، و هر روز داره بيشتر از روزهای پيش منو به خودم ثابت ميکنه. منو به خودم ثابت ميکنه که ديگه احتياج نداشته باشم خودمو به ديگران ثابت کنم. که ديگه من، من، نکنم چرا که ديگه منی وجود نداره. اصلا مگه ميشه منی وجود داشته باشه وقتی تو خودت هستی و وجود داری، تازه اونوقته که می فهمی زندگی چه موهبتيه که تو اينهمه ازش غافل بودی.

اونوقته که رگهات پر ميشه از زندگی و تو مثل يه پر سبک ميشی، سبکه سبک

 

سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد             آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميکرد

بيدلی در همه احوال خدا با او بود                او نميديدش و از دور خدايا ميکرد


میم