گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

تولد

اگرچه خیابان بدون چراغ‌هایش هیچ است
و خانه بدون پلکان سرد
با این‌همه روزی که میان آن‌همه غربت
مرا به سمت بی‌اعتنايی کشاندی
من ترس یک سایه‌ی بی‌گناه را
در یک شب بی‌نسیم تجربه کردم.
اگرچه سکوت میان پیکر یک برگ ثروتی‌ست
و فراموشی آبی میان موج موج دریا گذراست
با این‌همه روزی که پاورچین‌ پاورچین
از کناره‌ی بی‌تاب انتظار من گریختی
من خش‌خش لرزیدن مویه را
بر پشت‌بام تنهايی‌های مادرم پنهان کردم
و پشت کردم به آسانی نگاه آسمان
وقتی مرا بدون رؤیا به دست باد سپرد.
من تو را به همه و همه را به تو بخشیدم
و دوباره زاده شدم...


میم