گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

 

دلم می خواست توی یه پارکی بودم که فقط من و نیمکتها و درختا بودیم بایه حوض گنده وسط پارک. یه پاکت سیگاری رو که تو کیفم بود باز می کردمو اولین سیگار رو روشن میکردم. با هر یه پکی که به سیگارا میزدم ، زندگیمو مرور میکردم، درست از همون نقطه ای که یادم میومد. اون دور دوراااااا.انقدر پک به سیگارا میزدم که هیچ نقطه ای از زندگیم مرور نشده باقی نمونه. پک میزدم، پک میزدم تا برسم به اون نقطه تو پارک.پک آخر آخرین سیگار رو انقدر تو دهنم نگه میداشتم که دیگه برای همیشه، برای همیشه نتونم هیچ چیز زندگی رو به خاطر بیارم.

 

***************************

 

 

        بد جوری رو سینه ام سنگینی میکنه این .....

 

 

 

 


میم