گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

                                   

 

                                       واگويه های يک ذهن آش ولاش          

 پرم، پر، لبريز لبريز. پرم از نوشتن،دلم ميخواد تا آخر دنيا بنويسم. ولی اين دفه با هميشه فرق داره. اصلا نميدونم چی بايد بنويسم. فقط ميدونم که بايد بنويسم. يه جورايی شدم.يه خلاء عميق افتاده بين من و گذشته. نه اينکه شرايط حاضر رو دوست نداشته باشم. نه، از سرم هم زياده، ولی دلم حرکت ميخواد. چرا انقدر راکدم؟ نميدونم. رابی يادته اون وقتا که دانشجو بوديم، اونوقتا که به قول تو پاهامون رو زمين نبود. همش منتظر بوديم. منتظر يه کسی يا یه چيزی که بياد زندگيمونو از اين رو به اون رو کنه. اون موقع پر از حرکت بوديم. حتی شده تو ذهنمون. حالا چرا اينجوريم؟ ديگه رويا هم نميتونم ببافم. چرا انقدر دور شدم؟ اين خلاء  چيه؟ اينم تو زندگی لازمه؟ اينم نشونس؟ ساينه؟ من اصلا به رکود عادت ندارم. نکنه بگندم؟

    می ترسم ...


میم