گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

 

زمان دلتنگ می شود

زمانه هم

ناگزير پذيرای دستان پر مهرت ميشوم

تا از شکنجه باد

                      رهايی يابم.

 

زمانه دلتنگ می شود

من هم

گريزی شايد

      هياهوی عاطفه بی صبر است.

 

من دلتنگ می شود

زمان هم

گذرگاه جنون پر مخاطره است

  و چشم

      خواب آشفته ام را تاب نمی آورد...

 

                  « ميم، ۸ فروردين، پارک جمشيديه»

اين اولين نوشته امسالمه. دوست داشتم اينجا هم بنويسمش. يه جورايی هم با حال و هوای رفتن و خداحافظی جور درومد....

 

خلاصه که ما داريم ميريم. اين چند روز سعی کردم سله ارحام ( ديکتش درسته؟) بجا بيارمو همه دوستامو ببينم. هر چند که انقدر زيادن که با خيلی ها تلفنی خداحافظی کردم. بچه های وبلاگی رو هم که ديروز تو جلسه ادبی کافه ديدم. بعدشم که با يه سری اراذل و اوباش رفتيم ولگردی که انقدر گفتن شبه آخره، شبه آخره که امر به من مشتبه شد که قراره بميرمو برگشتنی در کار نيست.  به هر حال که ما داريم ميريم ولايت چشم بادوميا ببينيم اونجا چه خبره و اونور دنيا، دنيا دست کيه. شما هم اگه دلتون دوچرخه سواری تو پکن و يه مشت خاک ميدون ( به چينی که يادم رفت ولی انگار فارسيش ميشد صلح آسمانی) خواست تعارف نکنيد و بگيد. فقط بايد راه پيچوندن رئيس رو هم يادم بدبد. مثلا دارم ميرم ماموريت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همتون انقدر ننه من غريبم بازی درآورديد که از همين الان دلم کلی تنگ شده و اينا ولی خوب سعی ميکنم اونجا اگه شد آپ ديت کنم و در جريان اخبار قرارتون بدم...

جای همتون هم حتما کلی خالی خواهد بود

 

بدرود...

 

 


میم