گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


 

 

اول از همه کلی تشکر از همتون ،از همه کسانی که از هر طريق پيامهای پر از مهرشون بهم رسيد.از اين عزيز دلم گرفته تا بقيه که منو واقعا شرمنده لطف و محبتشون کردن.

يه عالمه مرسی.

*****************

اين روزا اصلا اين دور و برها نبودم. مدام تو حال و هوای کودکی و مادر بزرگ و خاطرات خوب گذشته و... اين که من کی بودم،حالا چی شدم و خيلی چيزای ديگه.مدام دفتر خاطرات ذهنمو مرور کردم و لبه کاغذ بعضی صفحه ها رو تا کردم که هيچ وقته هيچ وقت از يادم نرن.

نميدونم اين چه حکايتيه که آدم تا کسی رو از دست ميده تازه ميفهمه چقدر دوسش داشته. ميدونين دائم چی ميومد به ذهنم؟ قسمت ديدار روباه تو کتاب شازده کوچولو. آخه من عاشق اين کتابم و تا حالا هزار دفعه به فارسی و فرانسه خوندمش ولی از همه قسمتاش، اون قسمتی که شازده کوچولو با روباه ملاقات ميکنه رو خيلی دوست دارم.

اهلی کردن

رنگ طلايی گندم

و خيلی چيزای ديگه...

به هر حال تا حالا مرگ رو انقدر از نزديک حس نکرده بودم. هميشه بيرون گود ايستاده بودم و نتيجتا ضر مفت زياد زده بودم( مثل خيلی موقع های ديگه) ولی اينکه اين مسئله رو با تمام وجودت حس کنی خيلی سخته، خيييييييييييييييلی.

نميدونم چمه. حال عجيبی دارم. انگار تو اين دنيا نيستم،

ولش کن...

**************

اعتيادم بد درديه ها

اونم از هر نوعش

**************

 

 دستهايم را بلند کرده ام، نه آنچنانکه دعا ميکنند که در برابر خواست تو چه چيز را بايد طلب کرد؟ و نه آنچنانکه سئوال ميپرسند که در برابر عمل تو در چه چيز ميتوان شک کرد؟ و نه آنچنانکه کسب اجازه ميکنند که در آنچه که تعيين ميکنی مگر ميتوان تعلل کرد؟ و نه آنچنانکه بر سر و سينه ميکوبند که مگر با حضور تو ميتوان عزادار شد؟ و نه آنچنانکه خداحافظی ميکنند که مگر ميتوان بدون تو به زندگی ادامه داد؟
دستهايم را بلند کرده ام، آنچنانکه در تمامی لحظه ها در برابرت تسليم بوده ام.

 

 


میم