گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


بخت

 

من همیشه یا خیلی زود رسیده ام، یا خیلی دیر. انقدر که هیچوقت کاری از دستم بر نیامده...

 

پ.ن: نمی دانم امروز چند بار چشمانم پر از اشک می شود، نفسم را به سختی تو می دهم و آه می کشم، آهی غمگین. و چند بار فکر می کنم به حسرت، به تاوان، به درد، به ترس به تنهایی و به هزار چیز نه چندان خوب دیگر. نمی دانم و این ندانستن غم انگیز است. باور کن.

 

 

 


میم