گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


جهت ثبت در تاریخ و خوشامد خودم

 

 

یادم بماند سفر قشم را. تجربه خوب و متفاوت با آدمهای ناشناخته و تو. تجربه ای که همیشه می خواستمش. و شد. و خوب شد. دوستش داشتم. و تو چه همه خوب بودی کنارم. چه خواستنی. همان که دوست می داشتم همیشه. خود خودش. اصلا داستانی است خودش برای لاس زدن. تا مدتها. و همراهان، همان آدمهای ناشناخته. که خودتی کنارشان. خود خودت. نیازی نیست رعایت کسی را کنی یا نگران ناراحت کردن کسی باشی یا بترسی از قضاوت شدن یا عواقب رفتارت. خود خودتی. هم او که همیشه می خواستی. و این تجربه ایست ناب. خیلی ناب. به قول شهرزاد " تنها دوبار زندگی می کنیم"  آدم‌های غریبه مجبور نیستند به هم دروغ بگویند. راست می گوید. خیلی.

 

پ.ن: خدا می داند روزی چند بار فکر لعنتی رفتنت به سراغم می آید. این بازی روزگار است، می دانم. دیگر دستش برایم رو شده. من زره پوشیده و آماده ام برای آن روز، هر چند سخت است می دانم. می دانم. نه کوتاه نمی آیم در برابرش. خیالت راهت. بگذار به ریشش بخندیم آنچنان که او گاهی. بگذار سیز د دی کنیم همین فرصت باقی مانده را. بگذار ما هم برسیم به "لیو". بگذار زندگی کرده باشیم زندگی را هر چند کوتاه. هر چند کوتاه...

 

 

 


میم