گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست زلف یار... رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

 

استیک درست می کنی با سس قارچ. پوره سیب زمینی هم. با کمترین امکانات. با یک اجاق گاز دو شعله کج و کوله که ماهی تابه کج رویش ایستاده. همه چیز را قطار می کنی کنارت. سرش گرم اینترنت وکار با کامپیوتر است. خوشحالی که نیامده بالای سرت بگوید این چیه؟ الان داری چی کار می کنی؟ و سوالهایی از این دست که اصلا دوست نداری هنگام آشپزی بهشان جواب دهی. دلت میخواهد همه چیز مثل یک راز باشد تا هنگام خوردن غذا. وقتی می خوری رونمایی شود که چه کرده ای. سعی میکنی تا می توانی عشق نثار قارچ ها و سیب زمینی و استیک کنی. هر چه عشق بیشتر، خوشمزه تر. می گویی اعتقاد داری به این. غذا آماده است. روی زمین روزنامه پهن است. بشقاب پر شده از استیک با سس قارچ و پوره سیب زمینی. الحق که قیافه اش عجیب سک سی است. دوگیلاس شراب و یک شمع با رایحه وانیل که بویش آدم را مست می کند. می نوشی به سلامتی خودتان و می خوری. می گویی شراب را باید مزه مزه کرد. به کنایه می گویی سیگار بعد این غذا رو بگو. می خندد. حالت خوب است. حالتان خوب است. دراز می کشی کنار روزنامه. او نیز. با خود فکر می کنی حتما نامجو از چنین پوزیشنی برای گفتن شعر دو دراز کشنده بی نظیر الهام گرفته. به روزنامه پهن زمین نگاه می کنی با دو گیلاس خالی و ظرفهای خالی تر غذا رویش. می گویی این خودش یک پست وبلاگی است ها. می گوید نری بنویسی آبرویمان را ببری. می خندی. می خندی. حرف می زنید. از رابطه ها می گویید. از روابط. هنوز درگیر پیچیدگی روابطی. می گویی. حرفت را می فهمد. همدردی می کند. همدلی می کند. و تو فکر میکنی این بهترین اتفاق آن شب است.


میم