گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


دو دو تایی که چهار تا نمی شود, هیچوقت

 

من گاهی خسته می شوم از خودم. خیلی خسته. خستگی سرایت می کند به بقیه هم. از بقیه هم خسته می شوم. من از این زبان الکن که ناتوانست بگوید در ذهنم چه می گذرد خسته می شوم. می دانم.می دانم. من فرار کردم. سه ساله متوالی فرار کردم. بس که خسته بودم از تلاش برای روشن نگه داشتن چراغ های رابطه. رابطه چیز پیچیده ایست. هر چقدر هم سعی کنی رهایش کنی به حال خودش باز هم میان منحنی های پیچ در پیچش گیر می افتی. من یک موش خسته است میان مازی که در آن گیر افتاده. رابطه سخت است. حرف می زنی سخت است. نمی زنی سخت تر. رابطه سخت است حتی اگر رهایش کنی به حال خودش. حتی اگر برایش انتهایی متصور نشوی. حتی اگر فقط به خودت فکرکنی. حتی اگر خودخواه شوی. حتی اگر بگویی سیز د دی. بندهای نامرئی وجود دارند و می پیچند به  دورت. می پیچانندت. و تو آچمز می مانی  میان خودت، بقیه و رابطه و فکر می کنی آدمها چه پیچیده اند. خودت هم، و رابطه نیز ...


میم