گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


فانتزی

نشسته ایم و داریم با هم حرف می زنیم. نیمه شب است. بحث به جایی می رسد که می گویم چقدر خوب می شد الان می رفتیم بام قدم می زدیم. میگه: پاشو بریم.

نشسته ایم و داریم با هم حرف می زنیم بعد از دیدن یک فیلم شاید. حدود چهار صبح است. یک دفعه هوس کله پاچه میکنم. بلند فکرم را می گویم. میگه: خوب پاشو بریم بخوریم.

آخر هفته است یا هر وقت دیگر. خسته ام. کسل هم. تلفنی حرف می زنیم. می گویم آخ که چقدر دلم شمال می خواد. میگه: وسایلتو جمع کن همین امروز راه میفتیم می ریم.

پ.ن: یعنی من اگر یه همچین آدم پایه ای تو زندگیم بود، دختر یا پسر بودنش هم فرقی نمی کرد، حاضر بودم هر کاری، دقیقا هر کاری بکنم که این آدم برای همیشه تو زندگیم بمونه. آه ...


میم