گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


‍CELTA

خوب این یه ماه هم تموم شد. سخت گذشت ولی تموم شد. بالاخره این بچه هه به دنیا اومد. یعنی اصلا باورم نمیشه تموم شده. خدایی دهنم سرویس شد. یک ماه از زندگی و تفریح و دوست و هر چیز دیگه دیسکانکت بودم. برای اولین بار تو زندگی یه جاهایی تو این یه ماه کم آوردم. یه جاهای مثل ابر بهار اشک ریختم و گفتم  دیگه نمیتونم ولی دوباره خودمو جم و جور کردم و تونستم. منی که به خونسردی و کول بودن معروفم دیگه مدلی از اضطراب و دلشوره نبود که تجربه نکرده باشم تو این یه ماه. شب کابوس می دیدم داد می زدم تو خواب بقیه بلندم می کردن. منه ضد قرص دو تا قرص کلورودیازپوکساید خوردم این آخریا. شبا دو سه ساعت بیشتر نمی خوابیدم. دقیقه به دقیقه زندگیم برنامه ریزی داشت. انقدر که کار می برد هر چیز کوفتی که باید آماده می کردی ارائه بدی. یعنی پاس کردن این کورسه بزرگترین اچیومنته زندگیه منه تا به امروز. خیلی خوشحالم. خیلی. احساس خوبی دارم. اصلا یه جورایی به خودم افتخار می کنم. ظاهرا ما جرو پنجاه نفر اولی بودیم تو ایران که این مدرکو گرفتن. کلی حال میده ها. می خوام به افتخار خودم شامپاین باز کنم اصلا.

در اینجا باید از خانواده خلیلی هم تشکر کنم مبسوط. اگر حمایتهای این خواهر و برادر نبود عمرا من پاس می کردم این کورسو. رکسانا و کاوه عزیز، ممنون کلی به خاطر همه چی.

من خیره سر تا دو ساعت دیگه باید فرودگاه باشم  هنوز هیچ غلطی نکردم نشستم دارم اراجیف می گم. دارم میرم استانبول از اونجا هم تاشکند که تو یه ورکشاپ استادی اسکیلر شرکت کنم. اصلنم تو مودش نیستم. تازه همین امرور فارغ شدم. یعنی برگردم دیگه ترینینگ بالا میارم. خدایا دلم برا زندگی و الواتی و عیاشی و هر آنچه از این دست تنگ شده. بر و بچ برگشتم باید بترکونیماااااااااااا!!!

 

پ.ن: من با این حال خراب نمی تونستم دنبال معادل فارسی باشم برا این کلمات انگلیسی. یعنی مغز دیگه کشش نداره. ببخشید خلاصه... 


میم