گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


پروانه می شوم آیا؟

من گاهی خسته می شوم. از این همه بند. از این همه تار که به دور خودم تنیده ام. از این همه تار که به دور خودمان تنیده ایم. هر چه به این در و آن در می زنم این بندها رهایم نمی کنند. با سر و دست و پا و مغزم عجین شده اند انگار. رهایی یعنی نا ممکن است؟ مانده ام چطور خفه نشده ایم از این همه بند که دور ما را گرفته است. هر گاه می خواهم قسمتی از بندها را باز کنم، رها شوم از آن بند برای مدتی کوتاه، قضاوت دیگران آوار می شود روی سرم. چقدر همه بند دارند بدتر از من. ما چرا اینطوری هستیم. چه شد که اینطور شدیم. چرا انقدر خود را محدود می کنیم. چرا انقدر می ترسیم. نه تنها شرایط جامعه و خانواده که خودمان هم خود را محدود می کنیم. همیشه. این نسل کوفتی ما چه مرگش است؟ چرا من نگرانم دائم که چه قضاوت می شوم؟ تظاهر می کنم که عین خیالم نیست ولی هست انگار. خسته شدم از قرقره ی این همه افکار دست و پا گیر تکراری. چرا رهایی به سراغم نمی آید؟ چرا من به سراغش نمی روم؟ چقدر سخت است کم کردن این فاصله، این تفاوت، میان کسی که هستی و کسی که می خواهی باشی. این بندها نمی گذراند خوشحال باشیم. راضی باشیم. از خودمان. از بقیه. چرا دور نمی ریزیم این چیزهایی را که خودمان هم اعتقادی نداریم به آنها؟ این تار عنکبوت است یا پیله پروانه که به دور خودمان تنیده ایم؟


میم