گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


من می ترسم پس هستم

 

وقتی فکر می کنم می بینم چقدر در زندگی ترسیده ام. چقدر این ترس در زندگیم جای داشته. چقدر نقش ایفا کرده. چقدر باعث انجام ندادن کارها شده و چقدر مرا بازداشته از تجربه کردن.

من نمی دانم آدم محافظه کاریم یا منطقی. نمی دانم لابلای کدام کلمات می توانم خودم را قایم کنم ولی دلیل انجام ندادن خیلی از کارها برایم ترس بوده نه محافظه کاری یا منطق.

 همیشه خدا از هر چه ترسیده ام سرم آمده. تنها راه حل اما فکر نکردن است انگار ،به آنچه مرا می ترساند. انگار مسئله را پنهان می کنم. دور از چشم کائنات قرارش می دهم نکند اتفاق بیفتد. بهش فکر نمی کنم بلکه با فراموشی من ابر و باد و خورشید و فلک هم آنرا فراموش کنند. که اتفاق نیفتد. که من دیگر نترسم.

از دیلما می ترسم. همیشه ترسیده ام. از اینکه بین دو چیز مجبور باشم یکی را انتخاب کنم وحشت دارم. از بین دو خوب هم حتی انتخاب برایم سخت است. آزارم می دهد اینکه چرا همیشه یک خوبی باید ار آن ما باشد. که چرا همیشه باید یک چیز فدای چیز دیگر شود. چرا همیشه باید بهایی پرداخت.

تصمیم گرفتن الردی برایم سخت است ولی مطمئنم که انتهای این تصمیم به یک دیلما ختم می شود. یک دو راهی سخت، و فکر کردن به این موضوع خود باعث می شود که به این تصمیمه فکر نکنم. که پنهانش کنم. که ایگنور شود دائم در ذهنم. که به بعد موکولش کنم. ولی نمی شود که. لامصب افتاده در ذهنم و بیرون نمی رود. گاه و بی گاه قلقلکم می دهد. خودنمایی می کند و من ...

سخت است می دانم، سخت است ولی اگر این کار را انجام ندهم احساس می کنم تا آخر عمر به خودم مدیونم. که خودم را محدود نگه داشتم. که اجازه تجربه به خودم ندادم و مثل روز برایم روشن است که پشیمان می شوم. نمی دانم چه می شود. حتی نمی دانم از پسش بر می آیم یا نه ولی ندایی درونی می گوید که این کار را بکن. آخ که چقدر کندن سخت است. چقدر وحشت دارد ریست شدن زندگی. چقدر مبهم است آینده!!!

چقدر دلم می خواست فریاد می زدم کمک، کمک، و یکی نجاتم می داد. ( نجات دهنده در گور خفته است). این تصمیم بسان بمب ساعتی است انگار. شمارش معکوس را باید به پایان برسانم. کمکککککککککککککککککک.

 

انی وی این روزها خوشحالم. به دور از همه تنش های زندگی خوشحالم. فلدر پندینگ ایشو را باز کردم و به کارهایی پرداختم که مدتها بود دوست داشتم انجام دهم و وقت نمیشد. خوشحالم از اینکه دوباره به خودم بها دادم. که دوباره وارد محیطهایی شدم که مرا به وجد می آورد. که توانایی هایم را یاد آوری می کند. خوشحالم که این روزها مشق اراده می کنم. خوشحالم و سبک. دلم پرواز می خواهد، خدای را هم پروازی...

 

 


میم