گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


برای روز میلادت

می بینی دوستم، می بینی چقدر بزرگ شدیم. باورت می شود؟ نگو که سالها گذشته از کلاسهای درآمدی بر ادبیات 1 که ما را به هم وصل کرد. نگو مدت هاست گذشته از کلاس شعر ساده که به اوج می رساندمان یا داستان کوتاه استاد وزیری نصب که هیچ گاه صدای زنگ تفریح شادمان نکرد در کلاسش. کل کل های سر کلاس نمایشنامه را یادت هست؟ به مناسبت تولد بیست و سه سالگیت کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را برایت هدیه گرفتم. یادت می آید چه شعری نوشته بودم در صفحه اول کتاب؟ خانه دوست کجاست سهراب را. باور نمی کنم سالها گذشته از زمانی که با آن پراید هاچ بک سفید خیابانهای تهران، سینما ها، تاترها و زندگی را تجربه کردیم. یادت می آید چه اشکی ریختی بعد از دیدن گاهی به آسمان نگاه کن؟ مرغ سوخاری های بعد از سینماها که یادت نرفته؟ قبیله ای رفتن به رستوران قبیله را چطور؟ نگو آنقدر بزرگ شدیم که دیگر نمی توانیم بخندیم به گافی که سر دیدن نمایش گرگ و میش دادیم. نگو که خاطرات سفر مشهد نخ نما شده از بس مرورش کردیم. باور نمی کنم سالها گذشته از کنسرت امیر کریمی، از یوسف آباد و دارینوش، از باشگاه استقلال و مربی فوتبالش، از کلاس فرانسه، از کلاس دف، از کلاس خوشنویسی، نه باور نمی کنم. معلم شدنمان را یادت هست؟ خنده دار بود انگار. شاگردها همه دو برابر ما سن داشتند. رابعه یادت هست؟ آن جمعه، 15 شهریور را می گویم. یادت که نرفته؟ قبل ترش رفتیم نام نویسی کردیم برای کلاسهای تور لیدری. قرار بود آن جمعه در امتحان ورودی شرکت کنیم. قبول شدنش که کاری نداشت. بعد موسسه آن تور شمال را ترتیب داد. مثل بچه های سرتق به جای ماندن و امتحان دادن با شاگردانمان رفتیم شمال. بی هیچ وجدان دردی. و این باعث تفاوت همه زندگیمان شد. می فهمی که چه می گویم؟ ( باز هم یاد شعر راهی که برگزیده نشد رابرت فراست می افتم. ارادتم را که می دانی به این شعر). از اینجا به بعدش نزدیک تر است. چیزهایی که تو می دانی و من هم. زندگ چهره دیگری داشت با بزرگتر شدنمان. دیگر از لطافت ادبیات خبری نبود انگار. زمانه حریف می طلبید در میدان جنگش. جنگجوهای خوبی بودیم آیا برایش؟ جوابش را نمی دانم. ولی یک چیز را خوب می دانم. ما، من و تو، هیچ گاه ماندن را تاب نیاوردیم. ما همیشه رفته ایم حتی خلاف مسیر رودخانه. نمی دانم راه بوده یا بیراه ولی ما رفته ایم. ما همیشه رفته ایم مثل همان جمعه. حالا هم باید رفت. درست یا غلطش را ول کن فقط به رفتن* فکر کن. تو آدم رخوت نیستی، حرکت کن. می دانم می توانی. می دانم.  

اینها را گفتم که بگویم دلم می خواست سی ساله گی ات ثبت شود. اینجا. کنار دلتنگی های من. 

نو شدنت مبارک دختر...  

   

*منظورم از رفتن انجام هیچ گونه عمل فیزیکی نیست. یک جور حرکت ذهنی را میگویم. یک جور کواست.


میم