زندگی در پیش رو
یک جور خوشی خوبم این روزها. انگار سبک شده باشم. احساس می کنم خالی شدم. یک خلاء عمیق خوب. مدتها بود چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. انقدر دور که یادم رفته بود زندگی بی دغدغه چه شکلیه. اینکه ممکنه بزودی ببینمت چنان حس خوبی داده به زندگیم که در وصف نمی گنجه. پر شدم از یه حال خوب اصلا. فقط گاهی یه ترسی می یاد سراغم. یه خود آزاری دیگه که اگه نشه چی. تا قبل از این انگار به ته خط رسیده باشم. تحملم تموم شده بود. الآن ولی انگار برگشتم به زندگی. همه چی خوب شده باز. ولی همش می ترسم. این ترسه گاهی اذیتم می کنه. حتی دلم نمی خواد سراغ بگیرم ازت که بگم میشه همو ببینیم یا نه. می خوام تو همین حال خوش بمونم نمی خوام خراب شه. انگار این حاله یه حبابه که نمی خوام بترکه. دلم نمی خواد فکر کنم این اتفاق نمی افته و برگردم به حاله قبلم. الآن خوبم. پر انرژییم. انگیزه دارم برای انجام همه اون کارهایی که می خوام. در هر صورت کاری نمی شه کرد که. باید امیدوار بود. فعلا باید با این حاله خوش حال کنم تا ببینم چی پیش می یاد.
پ.ن: راستی! عزیز بودی، عزیز تر شدی ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ توسط میم
۱۳٩٠/٧/٤
باید بنویسم. ننوشتن را دوست ندارم. طعم گس این روزها هم شاید باید باقی بماند برای بعدها. شاید روزی روزگاری که از روزگار به تنگ آمدم (مثل حالا) اینجا را بخوانم و به حال خراب الآنم بخندم. خدا را چه دیدی شاید حتی آرزو کنم به این روزها برگردم. آدم است دیگر. کسی چه می داند.
نوشتن اما همیشه کمک کرده به من. یک جورهایی آب روی آتش بوده برایم. یک جور طبقه بندی افکار شاید یا رهایی از آنچه مدام در ذهنم است. این خوره اما نمی رود این بار. انقدر افکار پیچیده و سر در گم دارم که مثل خوره ذهنم را می خورد. آرامش معنی ندارد در این روزهایم. خسته ام. خیلی خسته. انرژیم به صفر رسیده. در دور باطلی گیر افتادم که هیچ فراری از آن برایم امکان پذیر نیست. هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم انگار. مقاومت بی فایده است. از پای در آمده ام. تنهام. تنهای تنها. گوزپیچ شده ام رسما. نجات دهنده هم نه که در گور خفته باشد که اصلا وجود نداشته. لامصب وجود ندارد...
کاش میشد ذهن هم دگمه ترن آف داشت. خاموشش می کردی یک مدت می رفتی پی کارت. خسته شدم از فکر کردن به اتفاقات این روزها و پیامدهایش. خسته شدم از این انتظار لعنتی. خسته شدم از توی تعلیق زندگی کردن. آخخخخخخخخخخخخخخ
******************
این وسط گه گاه اتفاقهای خوب هم می افتد. اتفاق هایی که دیگر نا ندارم ذوق مرگ شوم برایشان. ولی خب اتفاق خوب، خوب است دیگر. گاهی زندگی مجبور است یک حالی هم به ما بدهد. آخرین بار سال 85 بود. یک ماه و نیم برای خریدنش صبر کرده بودم و فکر می کردم چه طولانی! برای داشتنش خیلی خیالبافی کرده بودم. همان شد که می خواستم. همان رنگی که می خواستم حتی. بیچاره پنج سال است که به من سواری داده. از همه رفیق تر بوده برایم لااقل همیشه همراهی کرده در خوشی و ناخوشی. هنوز هم مثل روز اول دوستش دارم. حالا بعد از پنج سال دوباره طعم خوب خریدن را چشیده ام. طعم خوبی است. طعم استقلال می دهد که همیشه دوستش داشته ام. همه اینها بخاطر سیخ زدنهای دوستی است که خاطرش بسیار برایم عزیز است. شاید خودش نداند که چه اندازه در زندگی مدیونش هستم و چه اندازه کمک کرده در لحظه های سخت و چه اندازه حضور داشته آنجا که باید. همیشه سپاسگذار دوستهایم هستم که خوشبختانه تعدادشان زیاد هم هست. این که بدانی یکی هست وقتی که باید از هر چیز دیگری در زندگی ارزشمند تر است. خیلی ارزشمند است. خیلی. امیدوارم روز به روز بر تعداد این جور دوستها در زندگی همه اضافه شود. کم موهبتی نیست این.
امسال را با یک ویژنی شروع کردم. اینجا نوشتمش حتی که یادم بماند. حالا که نصف سال رفته، من هم نصف راه را رفته ام. از خودم راضیم. راضی و خشنود. این مدل اراده کردن را مدتها بود از دست داده بودم. خوشحالم که انجام شد. ماجرا ادامه دارد هنوز. تا آخر امسال به نتیجه می رسانمش. مطمئنم.
خودم را در راه یک کار دیگر که دوست دارم هم قرار داده ام. از این بایت هم خوشحالم. دلم نمی خواهد آرزوهایم را فراموش کنم. دلم نمی خواهد هزاران چیز واجب تر از آرزوهایم در زندگی ام وجود داشته باشد. تا الآن هم تنبلی کردم که دنبالش نرفتم. ولی تصمیم خودم را گرفتم و شروعش کردم. بزرگترین قدم را برداشتم و خوشحالم. یاد گرقتن همیشه فوق العاده است. برای من لااقل.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٢ ب.ظ توسط میم
۱۳٩٠/٦/۱٧
به بهانه دو سالگی دوست داشتنت
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
**************
دستم به نوشتن نمی رود این روزها که اگر می رفت حرفها داشتم از این کلاف پیچیده سر در گم که منم. زمستان این روزهایم کاش بگذرد.کاش زودتر بگذرد. کاش...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ق.ظ توسط میم
۱۳٩٠/۳/۱۸
که گر بگریزم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ توسط میم
۱۳٩٠/۱/۸
روز نو شد، راز نو چیست؟!
وقتی باید از روز دوم عید درست وقتی که همه سرگرم حال کردنن بیای سر کار سال جدید خیلی با روزای دیگه فرقی نداره، ولی وقتی کلی آدم، نو شدن سال رو به هر وسیله ای که می تونن بهت تبریک می گن و کلی آرزوهای خوب برات می کنن، اونوقته که می بینی این روزها با روزای دیگه یه فرقی داره، حتی اگر بهانش نو شدن سال باشه.
سال 89 برای من سال چالش بوده. سال شرایط سخت که هنوز هم ادامه داره. تا اینجا که از پسش بر اومدم و خوشحالم ولی از اینجا به بعدش رو باید دید. خب اتفاق های خوبی هم افتاد تو این سال. اولش که با قبولی تو دمشق شروع شد بعدش هم که کارم رو عوض کردم. درسته که اولش از عوض کردن کارم خیلی هیجان داشتم و بعدش دیدم این هم اون چیزی نیست که می خوام ولی خب در نوع خودش اتفاق خوبی بود با شرایط بهتر از کار قبل. تجربه مسافرت دو نفره با بابام رو هم خیلی دوست داشتم. کاش زودتر این کارو کرده بودم ولی خب همین که اتفاق افتاد خاطره خوب و خوشحال کننده ایه برام.
من عادت دارم هر سال رو با یه ویژنی از اولش شروع می کنم. یعنی یه تصمیمی می گیرم با شروع هر سال، یه تصمیم مهم از نظر خودم که خب انجامش سخت هم هست البته و سعی می کنم تا آخر سال خودم رو متعهد کنم به انجام اون تصمیمه. تجربه نشون داده اول هر سال هر تصمیمی که گرفتم اصولا تو انجامش موفق بودم. امسال یه تصمیم سخت گرفتم. یه کار خیلی چلنجینگ، البته برای من . می خوام به خودم ثابت کنم که می تونم. به این تونستن احتیاج دارم و اینو به خودم مدیونم. ویژن امسالم خیلی شخصیه که نمی خوام اینجا بگمش ولی امیدوارم بتونم از پس این کار هم بر بیام. امیدوارم بعد ها که به این نوشته نگاه می کنم از خودم راضی باشم و بگم که تونستم این کارو بکنم. شاید یه روزی نتیجه رو بگم اینجا. شاید.
سال نود به نظرم سال تغییره برای من. تنها چیزی که می دونم همینه. امیدوارم تغییرات خوبی در انتظارم باشه. از خدا برای هممون سلامتی، آرامش و شادی می خوام و امیدوارم افق های روشنی پیش روی زندگی هممون باشه. به سلامتی روزهای خوب. به سلامتی سال نود...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٦ ب.ظ توسط میم
۱۳۸٩/۱٠/٢٩
ًًَپریشانم
آدمیزاد هزاران من دارد. می دانم. من این روزها اما میان دو من گرفتارم. بد جوری گرفتارم. مدتهاست گرفتارم. از وقتی رفتی (چقدر احساس ضعف می کنم از نوشتن این جمله. شاید تا الآن نمی دانسم انقدر ضعیفم. ولی هستم. انکار ندارد دیگر.) اول من دوست داشتنی ام هست. شاد است. می خندد. سرحال به نظر می آید. معاشرت می کند. به دیگران ادوایس می دهد هم. همه را امیدوار می کند به زندگی. ورزش می کند گاهی. کلاس فرانسه و اسپانیایی می رود. کلی اکتیو است برای خودش. همان که همه می بینند است. من دوم اما حکایت دیگری است. حالش بد خراب است. بد. پریشان است. خسته است. خیلی. بلا تکلیف است. منتظر است. دلتنگ است. تو بگو داغون اصلا. این من دوم شبها بد پر رنگ می شود. وقتی چشمهایم را می بندم چه حضوری دارد. چه حضوری. باید حتما بغض کنم تا خوابش ببرد.
اوایل جنگ عظیمی بین این دو من وجود داشت. کشمکشی دائم. سعی می کردم من اول به من دوم غالب شود. سخت بود ولی شدنی. این روزها ولی من دوم انقدر قدرت یافته که از پسش بر نمی آیم. ول کرده ام. وا داده ام. خسته ام. من اول حضور دارد البته ولی سایه من دوم بد جوری رویش سنگینی می کند. خسته ام. توان مقابله ندارم دیگر. گذاشته ام خوش باشند هر دو با هم. کاری ندارم به کارشان.
امروز ولی جایی خواندم " بهترین چاره همینه که آدم هر جای راه هم که باشه، جلوی اذیت شدنش رو بگیره. با پونز توی کفش نباید راه رفت، ولو قرار باشه راه ختم شه به بهشت."
این یک تلنگر است شاید ولی من بی توان شده ام. خشته ام. دیگر از پس خودم بر نمی آیم. اینها را می نویسم تا ذهنم خالی شود. تا آرام شوم. تا رها شوم. نوشتن همیشه کمک کرده رها شوم. این بار هم شاید کمک کند.
***************************
آدمیزاد یک چیزهایی را باید نداشته باشد تا بداند چیست. چیزهایی که قبلا داشته را می گویم. نمی گویم وقتی یک چیز را دیگر نداری قدرش را می دانی. می گویم یک چیزهایی هست که درک اینکه از اساس چه بوده اند فقط در این است که بعد از داشتنش، نداشته باشیشان. یکی از این ها اشتیاق است. اشتیاق از هر نوعش. یعنی حال آدم خریدنی است وقتی اشتیاق دارد. اشتیاق؟ مدتی است حضور ندارد. این هم کم رنگ شده در این روزهایم. این هم نیست. نبودنش بدجوری سخت است. اذیت می کند. دلم اشتیاق می خواهد. اشتیاق بی که منتظر باشی. اشتیاق در دسترس . نیست ولی. یکی از دلایل خرابی حالم شاید همین است. وقتی قلبت تند تند نمی زند برای دیدار کسی، وقتی در هیچ اتوبانی زیاد پدال گاز را فشار نمی دهی برای زودتر رسیدن، چیزی که جایش آن وسط خالی است، اشتیاق است.
***************************
من آدم سختی نیستم. فقط نازم را باید کشید. این روزها اما کسی نازم را نمی کشد...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ب.ظ توسط میم
۱۳۸٩/۱٠/۱٤
برای امروز که روز توست
یا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآیم
تا آخر راه
و هیچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میمیرم
یا عاشقم نباشی؟
این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژهها تهی شدهاند
عزیز من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟
در بوی نارنجی پیرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جیبهام
میترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهایی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم؟
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژه ها را نفرین میکنم
و آه می کشم
در آیینهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.
تو بیشتر منی
یا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگویی:
جان دلم!"
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ب.ظ توسط میم
۱۳۸٩/٦/۱٦
اگر طعنه است در عقلم ، اگر رخنه است در دینم
من اینجا هرگز به کسی نگفته ام که دوستش دارم. این فضا یک جورهایی خاص است برای من. همیشه در اوج با من بوده. در اوج شادی و غم. ولی در این فضا به کسی نگفته ام که دوستش دارم. تلویحا شاید ولی هرگز این چنین که می خواهم حالا بگویم نگفته ام.
حالا می خواهم بگویم دوستت دارم. من یک زن سی ساله ام که دوستت دارم. این جسارت را تا اینجای زندگی نداشته ام ولی حالا جسور شده ام. در این روز که تا اینجای زندگیم مهمترین روز است برایم می خواهم بدانی که چقدر دوستت دارم. چه بیتابانه می خواهمت. دوستت دارم و پای دوست داشتنم ایستاده ام. روزهای رنگیه دوست داشتنت را دوست دارم. حسی که دوست داشتنت به زندگیم داده را دوست دارم. تو را دوست دارم ...
پ.ن: به یاد پارسال یک همچین روزی، رستوران لئون، تولد مارال
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ توسط میم
۱۳۸٩/٥/۱۸
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٧ ق.ظ توسط میم
۱۳۸٩/٤/٢
عشق زیادی بزرگ است یا ما آدمهای کوچکی هستیم؟
من جراتش را نداشتم، هیچگاه. هرگز خودم را عاشق ننامیدم. بس که این عشق بزرگ است توی سرم. بس که بزرگش کرده اند. انقدر بزرگ که هیچوقت خودم را در حد و اندازه اش ندیدم. عشق چیز بزرگی است از نظر من. خیلی بزرگ. عاشقی ریاضت می خواهد. افسانه است. لیلی و مجنون می خواهد. فکر می کنم عشق یک مفهوم انتزاعی است. برای آدمها فرق می کند حس و حالش. برای من مفهوم دور از دسترسی دارد. خیلی دور.
بعد فکر می کنم پس این حال عجیبی که دارم چیست؟ این همه رقیق شدن قلب از کجا آمده. این همه دلتگی چیست پس. این همه حسی و حالی که مرا در بر گرفته. اینکه دائم تو هستی. همه جا هستی. در ذهن من. در کنار من و همه جا. این که این همه قلبم تهی شده از نبودنت پس اسمش چیست؟
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او درآمده بود.
آنگاه دانستم که
مرا دیگر
از او گریزی نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٩ ب.ظ توسط میم
