گفت آنچه يافت می نشودآنم آرزوست


مهاجرت

 

 

شد پنج ماه. بهم میگه چند وقت دیگه دست از شمردن برمی‌داری، یادت میره چند وقته اینجایی‌. من پیش خودم فکر می‌کنم بعید میدونم. نوروز ۹۲ و تولد ۳۳ سالگیم رو اینجا گذروندم دور از خیلی‌ از کسانی‌ که دوست داشتم باهاشون باشم و نزدیک کسانی‌ که اونها هم دوست داشتنی هستند. مهاجرت چیز غریبی است و متفاوت. جدای از زندگی‌ روزمره که باید کلی‌ به سیستم جدید همه چیز عادت کنی‌، کلی‌ حس عجیب و جدید تجربه میکنی‌، حس‌هایی‌ که اصلا قبلاً تجربه نکرده بودی. این جدال هر روز با خود، این داستان ارزیدن و نیرزیدن، این هزینه دادن‌ها برای زندگی‌ بهتر و باور‌هایت و این تردید همیشگی‌ که آیا کار درستی‌ کردم یا نه، نمی‌دانم روزی به پایان می‌رسد یا نه.

من؟ البته که آدم دیگری شدم. این هیچ ربطی‌ به مهاجرت ندارد البته. این را مدیون انسان نازنینی هستم که در این راه کمکم کرد(گیرم کارش این بود، چه اهمیتی دارد؟) و تلاشهای خودم البته. بله خوشحالم. از دادن این شانس در زندگی‌ به خودم خوشحالم. آینده هر چه هست، باشد. دیگر حتا جدی هم بهش فکر نمیکنم، اما از اینجا بودنم خوشحالم. از اینکه فرصت تجربیات جدید به خودم دادم خوشحالم. اینکه خودم را محدود به مرزهای جغرافیایی نکردم و خواستم زندگی‌ را جوره دیگری هم دیده باشم.

به قول مراد عزیزم، هیچ اعتماد صد در صد ای در جهان وجود ندارد، میدانم، ولی‌ از این مطمئنم که زندگی‌ کار راحتی‌ نیست، و این خیلی‌ ربطی‌ به کجای جهان بودنت ندارد، ربطی‌ حتا به این که تجربهٔ ناب و زیبایست هم ندارد لامصّب!!

پ.نون: به خودم بدهکار میشوم اگر نگویم اولین بار شب عید دیدمت. به تو هم حتا. این همه مهربان که تویی لیاقت حضور در این صفحه را داری، به گمانم البته ؛)

 

 


میم

 

 

در من دختر بچه ایست که شیفته ی دستهایت شده، و نگاهت، و لبخندت. در من دختر بچه ایست که وجودت را تحسین می کند و به هر آنچه که هستی افتخار حتی. در من دختر بچه ایست که نمی فهمد وقتی تا یک هفته دیگر قرار است کل زندگیت را بگذاری و بروی، این حس و حال دیگر چه می گوید؟ در من دختر بچه ایست که از من هیچ حرف شنوی ندارد و به هیچ صراطی مستقیم نیست. در من دختر بچه سرکشی است که من دوستش می دارم، خیلی زیاد...

 

 


میم

آه از دلت آه

 

 

بعد از پونزده سال جمع شده بودیم کنار هم. هر پنج تامون. گفت یاد ضیافت افتادم. یله کرده بودم رو مبل. یه غم سنگینی از ظهرش اومده بود و نمی رفت. گفتم حالم شبیه عصرهای جمعه اس. یکی گفت حالا نه به اون بدی. لیوانها رو گرفتیم بالا. حتی نگفتیم به سلامتیه چی. از یه جایی به بعد انگار تو تونل زمان بودم. به تک تکمون نگاه می کردم و فیلم داستانهای زندگیمون از جلوی چشمام می گذشت. با خودم فکر کردم بزرگ شدن چقدر درد داره. بهش گفتم امشبو یادت بمونه. گفتم امشبو یادت بمونه. گفت چی رو؟ که دارم میرینم به زندگیم؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم. سنگینیه غم امونم نداد. از اتاق رفتم بیرون با چشمهای خیس. نشستم رو کاناپه ی هال، اشک ریختم و فکر کردم که بزرگ شدن خیلی درد داره، خیلی ...

 


میم

 

 

من آدم زندگی کردن با گذشته نیستم ولی این دلیل نمی شه که از یادآوری بعضی از خاطره ها قند تو دلم آب نشه یا نتونم لاس بزنم با خاطره هام. امسال اولین سالی بود که بابت نو شدن سال هیچی اینجا ننوشتم. یه جور مقاومت بود انگار چون اصلا دلم نمی خواست سال نود تموم بشه. خیلی دوست داشتم این نود رو. یه جوره خوبی بود. گیرم نه اونجوری که من انتظارشو داشتم، ولی خوب بود. دوسش داشتم خیلی. پر از اتفاقات غیر منتظره. راستش برای سال جدید ویژن خاصی هم نداشتم جز آرزوی سلامتی برای همه. کلا به این نتیجه رسیدم که آدم هر چیزی رو بخواد به دست میاره فقط گاهی تلاش لازمه گاهی صبر. فقط سلامتیه که اگه نداشته باشی کاریش نمی تونی بکنی. بیخود نیست موقع زدن لیوانها به هم می گن به سلامتی!!!

 

خوب اتفاق های نود رو باید بنویسم که یادم بمونه، برای روز مبادا

 

از خریدن ها که گفتم، احساس امنیت خوبی بود.

آخرین روز مهر ماه نود هم هست. یادم بمونه

جدایی نادر از سیمین هم بود.اصغر فرهادی باز شاهکار کرد. خاطره گلدن گلوب و اسکار عالی بود، عالی.

12 آذر نود رو حتما باید یادم بمونه. نقطه عطف زندگیمه. تا حالا لطف به این بزرگی در حق خودم نکرده بودم. ممنونم از خودم.

رویای زندگیم هم برآورده شد تو این سال. هنوزم باورم نمیشه. برآورده شدنش هم مثل یه رویاست هنوز. آخ آخ. یادآوریش هم حالمو خوب می کنه. از اون روز به بعد، هر وقت بمیرم دیگه هیچ حسرتی ندارم. یعنی حال اون روزهام خریدنی بود، خریدنی...

یه قدم هایی هم برداشتم در جهت مسیر جدیدی که می خوام بدم به زندگیم. راضیم از این حرکت. حس خوبی داره، تا ببینم واقعیت چقدر نزدیکه به ذهنیاتم.

 

سال نود و یک هم خیلی فرقی با بقیه سالها نداره. داره میگذره برا خودش. آروم و بی سر و صدا. من همچنان منتظرم ولی جنس انتظارم فرق کرده. راضیم از حال و روز الانم. خوبه. یه آرامش خوبی دارم اصلا. دوسش دارم.

 

 

 


میم

زندگی در پیش رو

 

یک جور خوشی خوبم این روزها. انگار سبک شده باشم. احساس می کنم خالی شدم. یک خلاء عمیق خوب. مدتها بود چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. انقدر دور که یادم رفته بود زندگی بی دغدغه چه شکلیه. اینکه ممکنه بزودی ببینمت چنان حس خوبی داده به زندگیم که در وصف نمی گنجه. پر شدم از یه حال خوب اصلا. فقط گاهی یه ترسی می یاد سراغم. یه خود آزاری دیگه که اگه نشه چی. تا قبل از این انگار به ته خط رسیده باشم. تحملم تموم شده بود. الآن ولی انگار برگشتم به زندگی. همه چی خوب شده باز. ولی همش می ترسم. این ترسه گاهی اذیتم می کنه. حتی دلم نمی خواد سراغ بگیرم ازت که بگم میشه همو ببینیم یا نه. می خوام تو همین حال خوش بمونم نمی خوام خراب شه. انگار این حاله یه حبابه که نمی خوام بترکه. دلم نمی خواد فکر کنم این اتفاق نمی افته و برگردم به حاله قبلم. الآن خوبم. پر انرژییم. انگیزه دارم برای انجام همه اون کارهایی که می خوام. در هر صورت کاری نمی شه کرد که. باید امیدوار بود. فعلا باید با این حاله خوش حال کنم تا ببینم چی پیش می یاد.

 

 

پ.ن: راستی! عزیز بودی، عزیز تر شدی ...

 

 


میم

 

باید بنویسم. ننوشتن را دوست ندارم. طعم گس این روزها هم شاید باید باقی بماند برای بعدها. شاید روزی روزگاری که از روزگار به تنگ آمدم (مثل حالا) اینجا را بخوانم و به حال خراب الآنم بخندم. خدا را چه دیدی شاید حتی آرزو کنم به این روزها برگردم. آدم است دیگر. کسی چه می داند.

نوشتن اما همیشه کمک کرده به من. یک جورهایی آب روی آتش بوده برایم. یک جور طبقه بندی افکار شاید یا رهایی از آنچه مدام در ذهنم است. این خوره اما نمی رود این بار. انقدر افکار پیچیده و سر در گم دارم که مثل خوره ذهنم را می خورد. آرامش معنی ندارد در این روزهایم. خسته ام. خیلی خسته. انرژیم به صفر رسیده. در دور باطلی گیر افتادم که هیچ فراری از آن برایم امکان پذیر نیست. هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم انگار. مقاومت بی فایده است. از پای در آمده ام. تنهام. تنهای تنها. گوزپیچ شده ام رسما. نجات دهنده هم نه که در گور خفته باشد که اصلا وجود نداشته. لامصب وجود ندارد...

کاش میشد ذهن هم دگمه ترن آف داشت. خاموشش می کردی یک مدت می رفتی پی کارت. خسته شدم از فکر کردن به اتفاقات این روزها و پیامدهایش. خسته شدم از این انتظار لعنتی. خسته شدم از توی تعلیق زندگی کردن. آخخخخخخخخخخخخخخ

 

******************

 

این وسط گه گاه اتفاقهای خوب هم می افتد. اتفاق هایی که دیگر نا ندارم ذوق مرگ شوم برایشان. ولی خب اتفاق خوب، خوب است دیگر. گاهی زندگی مجبور است یک حالی هم به ما بدهد. آخرین بار سال 85 بود. یک ماه و نیم برای خریدنش صبر کرده بودم و فکر می کردم چه طولانی! برای داشتنش خیلی خیالبافی کرده بودم. همان شد که می خواستم. همان رنگی که می خواستم حتی. بیچاره پنج سال است که به من سواری داده. از همه رفیق تر بوده برایم لااقل همیشه همراهی کرده در خوشی و ناخوشی. هنوز هم مثل روز اول دوستش دارم. حالا بعد از پنج سال دوباره طعم خوب خریدن را چشیده ام. طعم خوبی است. طعم استقلال می دهد که همیشه دوستش داشته ام. همه اینها بخاطر سیخ زدنهای دوستی است که خاطرش بسیار برایم عزیز است. شاید خودش نداند که چه اندازه در زندگی مدیونش هستم و چه اندازه کمک کرده در لحظه های سخت و چه اندازه حضور داشته آنجا که باید. همیشه سپاسگذار دوستهایم هستم که خوشبختانه تعدادشان زیاد هم هست. این که بدانی یکی هست وقتی که باید از هر چیز دیگری در زندگی ارزشمند تر است. خیلی ارزشمند است. خیلی. امیدوارم روز به روز بر تعداد این جور دوستها در زندگی همه اضافه شود. کم موهبتی نیست این.

 

امسال را با یک ویژنی شروع کردم. اینجا نوشتمش حتی که یادم بماند. حالا که نصف سال رفته، من هم نصف راه را رفته ام. از خودم راضیم. راضی و خشنود. این مدل اراده کردن را مدتها بود از دست داده بودم. خوشحالم که انجام شد. ماجرا ادامه دارد هنوز. تا آخر امسال به نتیجه می رسانمش. مطمئنم.

 

خودم را در راه یک کار دیگر که دوست دارم هم قرار داده ام. از این بایت هم خوشحالم. دلم نمی خواهد آرزوهایم را فراموش کنم. دلم نمی خواهد هزاران چیز واجب تر از آرزوهایم در زندگی ام وجود داشته باشد. تا الآن هم تنبلی کردم که دنبالش نرفتم. ولی تصمیم خودم را گرفتم و شروعش کردم. بزرگترین قدم را برداشتم و خوشحالم. یاد گرقتن همیشه فوق العاده است. برای من لااقل. 

 

  

 


میم

به بهانه دو سالگی دوست داشتنت

 

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

 بی رنگ رخت زمانه زندان من است

 


بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

 آنچ از غم هجران تو بر جان من است

 

**************

دستم به نوشتن نمی رود این روزها که اگر می رفت حرفها داشتم از این کلاف پیچیده سر در گم که منم. زمستان این روزهایم کاش بگذرد.‌کاش زودتر بگذرد. کاش...

 

 

 


میم

 

فراقم 
سخت می آید 
ولیکن 
صبر می باید
که گر بگریزم
از سختی 
رفیق سست پیمانم
.
.
.
شد یک سال... یک سال گذشت. یک سال سخت گذشت. باورم نمیشه تونستم. باورم نمی شه طاقت آوردم. تا کی باید صبر کنم؟ تا کی؟؟!!

میم

روز نو شد، راز نو چیست؟!

وقتی باید از روز دوم عید درست وقتی که همه سرگرم حال کردنن بیای سر کار سال جدید خیلی با روزای دیگه فرقی نداره، ولی وقتی کلی آدم، نو شدن سال رو به هر وسیله ای که می تونن بهت تبریک می گن و کلی آرزوهای خوب برات می کنن، اونوقته که می بینی این روزها با روزای دیگه یه فرقی داره، حتی اگر بهانش نو شدن سال باشه.

سال 89 برای من سال چالش بوده. سال شرایط سخت که هنوز هم ادامه داره. تا اینجا که از پسش بر اومدم و خوشحالم ولی از اینجا به بعدش رو باید دید. خب اتفاق های خوبی هم افتاد تو این سال. اولش که با قبولی تو دمشق شروع شد بعدش هم که کارم رو عوض کردم. درسته که اولش از عوض کردن کارم خیلی هیجان داشتم و بعدش دیدم این هم اون چیزی نیست که می خوام ولی خب در نوع خودش اتفاق خوبی بود با شرایط بهتر از کار قبل. تجربه مسافرت دو نفره با بابام رو هم خیلی دوست داشتم. کاش زودتر این کارو کرده بودم ولی خب همین که اتفاق افتاد خاطره خوب و خوشحال کننده ایه برام.

من عادت دارم هر سال رو با یه ویژنی از اولش شروع می کنم. یعنی یه تصمیمی می گیرم با شروع هر سال، یه تصمیم مهم از نظر خودم که خب انجامش سخت هم هست البته و سعی می کنم تا آخر سال خودم رو متعهد کنم به انجام اون تصمیمه. تجربه نشون داده اول هر سال هر تصمیمی که گرفتم اصولا تو انجامش موفق بودم. امسال یه تصمیم سخت گرفتم. یه کار خیلی چلنجینگ، البته برای من . می خوام به خودم ثابت کنم که می تونم. به این تونستن احتیاج دارم و اینو به خودم مدیونم. ویژن امسالم خیلی شخصیه که نمی خوام اینجا بگمش ولی امیدوارم بتونم از پس این کار هم بر بیام. امیدوارم بعد ها که به این نوشته نگاه می کنم از خودم راضی باشم و بگم که تونستم این کارو بکنم. شاید یه روزی نتیجه رو بگم اینجا. شاید.

سال نود به نظرم سال تغییره برای من. تنها چیزی که می دونم همینه. امیدوارم تغییرات خوبی در انتظارم باشه. از خدا برای هممون سلامتی، آرامش و شادی می خوام و امیدوارم افق های روشنی پیش روی زندگی هممون باشه. به سلامتی روزهای خوب. به سلامتی سال نود...

 


میم

ًًَپریشانم

 

 

آدمیزاد هزاران من دارد. می دانم. من این روزها اما میان دو من گرفتارم. بد جوری گرفتارم. مدتهاست گرفتارم. از وقتی رفتی (چقدر احساس ضعف می کنم از نوشتن این جمله. شاید تا الآن نمی دانسم انقدر ضعیفم. ولی هستم. انکار ندارد دیگر.) اول من دوست داشتنی ام هست. شاد است. می خندد. سرحال به نظر می آید. معاشرت می کند. به دیگران ادوایس می دهد هم. همه را امیدوار می کند به زندگی. ورزش می کند گاهی. کلاس فرانسه و اسپانیایی می رود. کلی اکتیو است برای خودش. همان که همه می بینند است. من دوم اما حکایت دیگری است. حالش بد خراب است. بد. پریشان است. خسته است. خیلی. بلا تکلیف است. منتظر است. دلتنگ است. تو بگو داغون اصلا. این من دوم شبها بد پر رنگ می شود. وقتی چشمهایم را می بندم چه حضوری دارد. چه حضوری. باید حتما بغض کنم تا خوابش ببرد.

اوایل جنگ عظیمی بین این دو من وجود داشت. کشمکشی دائم. سعی می کردم من اول به من دوم غالب شود. سخت بود ولی شدنی. این روزها ولی من دوم انقدر قدرت یافته که از پسش بر نمی آیم. ول کرده ام. وا داده ام. خسته ام. من اول حضور دارد البته ولی سایه من دوم بد جوری رویش سنگینی می کند. خسته ام. توان مقابله ندارم دیگر. گذاشته ام خوش باشند هر دو با هم. کاری ندارم به کارشان.

امروز ولی جایی خواندم " بهترین چاره همینه که آدم هر جای راه هم که باشه، جلوی اذیت شدن‌ش رو بگیره. با پونز توی کفش نباید راه رفت، ولو قرار باشه راه ختم شه به بهشت."

این یک تلنگر است شاید ولی من بی توان شده ام. خشته ام. دیگر از پس خودم بر نمی آیم. اینها را می نویسم تا ذهنم خالی شود. تا آرام شوم. تا رها شوم. نوشتن همیشه  کمک کرده رها شوم. این بار هم شاید کمک کند.

 

 

***************************

 

 

آدمیزاد یک چیزهایی را باید نداشته باشد تا بداند چیست. چیزهایی که قبلا داشته را می گویم. نمی گویم وقتی یک چیز را دیگر نداری قدرش را می دانی. می گویم یک چیزهایی هست که درک اینکه از اساس چه بوده اند فقط در این است که بعد از داشتنش، نداشته باشیشان. یکی از این ها اشتیاق است. اشتیاق از هر نوعش. یعنی حال آدم خریدنی است وقتی اشتیاق دارد. اشتیاق؟ مدتی است حضور ندارد. این هم کم رنگ شده در این روزهایم. این هم نیست. نبودنش بدجوری سخت است. اذیت می کند. دلم اشتیاق می خواهد. اشتیاق بی که منتظر باشی. اشتیاق در دسترس . نیست ولی. یکی از دلایل خرابی حالم شاید همین است. وقتی قلبت تند تند نمی زند برای دیدار کسی، وقتی در هیچ اتوبانی زیاد پدال گاز را فشار نمی دهی برای زودتر رسیدن، چیزی که جایش آن وسط خالی است، اشتیاق است.

 

 

***************************

 

 

من آدم سختی نیستم. فقط نازم را باید کشید. این روزها اما کسی نازم را نمی کشد...

 

 

 

 

 

 


میم